تبلیغات
هرگز عاشق نشو...!!!
هرگز عاشق نشو...!!!




آخرین قسمت داستان قیمت [عمومی , ]



بهروز آروم با خودش قدم میزد ولی فقط جسمش روی زمین بود غرورش جوری شکسته بود که نفسی براش نمونده بود. 1 ساعت بعد توی همون پارک همیشگی نشست روی نیمکت یه سیگار روشن کرد و به سختی توی فکر بود. ندا وقاهت رو به حد اعلا رسونده بود و بهروز واقعا حق داشت. آروم از سیگارش کام میگرفت به زمین خیره بود چند قطره ای اشک رو گونه هاش چکید.
ندا روی تخت اتاقش دراز کشیده بود و با خودش به کار بهروز فکر میکرد به اینکه بهروز با تمام وجود غیرتش رو به همه نشون داد اما سامی حتی ازش نپرسید چی شده بود! حالا وقتی سامی و بهروز رو مقایسه میکرد میدید شاید بهروز یه بچه پولدار نبود شاید بهروز لباس فلان مارک تنش نبود شاید بهروز ابرو نمیگرفت و موهاش رو فشن درست نمیکرد! اما بهروز خیلی چیزهای دیگه داشت که امثال سامی 1 ذره اش هم نداشتن. ندا آشفته توی فکر بود و احساس میکرد تنوع دخترونه دلش رو زده! ولی خودش هم نمیدونست میخواد چیکار کنه
!
بهروز آروم توی پارک قدم میزد دیگه واسش نفسی نمونده بود از همه جا بریده بود احساس میکرد داره خفه میشه دلش میخواست از همه چیز فرار کنه از خودش از شخصیتش از اتفاقایی که افتاده بود دیگه دلش نمیخواست بهروز باشه دیگه نمیخواست چیزی رو به یاد بیاره. همینطور که قدم میزد یکی توی تاریکی گفت حشیش هروئین کریستال کوک قرص همه جوره هست این صدای آشنای همون پسر همیشگی بود که بهروز 10 ها بار توی پارک دیده بودش و بهش اعتنایی نمیکرد. اما اینبار تردید تمام وجودش رو گرفت دلش میخواست عقده های زندگی رو یه جوری سر خودش و دنیا خالی کنه دلش میخواست خودش نباشه دلش میخواست ذهنش از این دنیا و تلخی هاش پاک شه دلش میخواست یه راهی برای ارضا کردن روح بیمار خودش پیدا کنه و حالا پیدا کرده بود. آروم رفت سمت پسر بهش گفت خسته ام میخوام همه چیز یادم بره پسره نیشخندی زد نعشه وار گفت عیبی نداره منم یه روز مثل تو بودم بد بختی های زندگی منو به این راه کشوند اگه میخوایی همه چیزو فراموش کنی دوای دردت همینه. از جیبش یه پلاستیک کوچیک در آورد 2 نخ سیگار سمت بهروز گرفت گفت دوات فقط همینه. بهروز به سیگارها نگاهی انداخت با تعجب گفت این؟ این که سیگاره! پسر نیشخندی زد گفت بهش میگن "حشیش" "علف" "هزاری" "بنگ" "سیگاری" تو هم هرچیزی دوست داری اسمش روبزار روشن کردی تند تند محکم و عمیق ازش کام بگیر یکم بعدش به آرزوت میرسی. بهروز مکثی کرد اون 2 تا سیگار رو از پسر گرفت گفت چقدر میشه؟ پسر گفت مهمون ما باش؟ بهروز گفت نه ممون پسره یکمی فکر کرد گفت دفعه اولته میخوام مشتری شی شما 1000 چوب بده بهروز از جیبش یه 1000 تومنی در آورد بهش داد رفت یه گوشه دیگه پارک که خیلی خلوت و تاریک بود روی نیمکت نشست یکی از سیگارهارو در آورد روشن کرد و به گفته پسره تند تند و محکم ازش کام عمیق میگرفت. بوی عجیبی اطرافش رو پر کرده بود بهروز تازه فهمید چرا بهش میگن علف! سیگار به وسطاش رسیده بود بهروز احساس میکرد محیط یکم دور سرش میچرخه! یاد ندا افتاد با ولع بیشتری سیگار رو تا آخر کشید! ته سیگار رو پرت کرد یه گوشه به تاریکی خیره شد احساس میکرد چند نفر اونجا راه میرن پاشد به خودش نگاه کرد فکر میکرد وزنی نداره به نمیکت نگاه کرد فکر میکرد توی ورزشگاه نشسته بلند زد زیر خنده گفت دوای دردم همینه همش توهمه همش توهمه. آروم باخودش صحبت میکرد و میخندید یکم بعد یهو یاد ندا افتاد به زمین خیره شد و بلند زد زیر گریه حالا با خودش حرف میزد و اشک میریخت
...
******
1
ماه بعد
...
ندا روی صندلی توی حیاط دانشگاه نشسته بود فکر میکرد. این روزا اصلا حال و حوصله نداشت تشویش تمام وجودش رو پر کرده بود. دوستش صداش کرد ندا گفت بله؟ گفت بیا کارت دارم. ندا با بیحالی پاشد رفت گفت چیه؟ دوستش نیشخندی زد گفت سامی چطوره؟ ندا گفت نمیدونم امروز ندیدمش حالا حرفت رو بگو. دوستش بهش نگاهی کرد دستش رو کشید برد اون سمت دانشگاه گفت همینجا واسا بعد رفت با 2 تا دختر دیگه اومد گفت اینارو میشناسی؟ ندا گفت نه! دوستش خندید با حالت خاصی گفت دوست دخترای سامی جون هستن! دخترا با تعجب به هم نگاهی کردن گفتن یعنی چی؟ دوست ندا گفت یعنی سامی با هر 3تاتون تریپ داره همین! ندا خندید گفت امکان نداره من سامی رو خوب میشناسم اصلا حرفشم نزن. یکی از دخترا گفت اتفاقا منم همین نظر رو دارم! 3 تا دختر با اخم و غضب به هم دیگه نگاهی کردن یکی از دخترا گفت سامی خودش کجاست؟ ندا آروم گفت ظهر کلاس داره میاد دختره شمارش رو داد گفت سامی اومد منم خبر کن بیام باهاش کار دارم اون یکی هم همینکارو کرد بعد رفتن! دوست ندا به ندا خیره شد گفت خاک بر سرت میدونی چه بلایی سر بهروز اومده؟ ندا با تردید گفت نه. دوستش گفت این رسم روزگار نبود بخاطر یه پسر دروغ گوی بی غیرت که با 10 تا مثل تو دوسته عشق واقعیت رو ول کنی. ندا دلش ریخت گفت چی شده؟ بهروز کجاست؟ دوستش پشتش رو بهش کرد گفت ندونی بهتره بعد آروم ازش دور شد ندا دوباره گفت توروخدا بگو چی شده؟ دوستش چرخید بهش نگاهی کرد گفت بهروز از دانشگاه اخراج شده ندا با ترس گفت واسه چی؟ دوستش نیشخندی زد گفت اعتیاد! بعد پشتش رو کرد رفت. ندا باورش نمیشد چی شنیده به دیوار تکیه داد دنیا دور سرش میچرخید شوک عجیبی بهش وارد شده بود آروم زد تو سرش گفت باورم نمیشه بعد سریع موبایلش رو در آورد شماره بهروز رو گرفت اما کسی جواب نداد چند بار دیگه زنگ زد کسی جواب نداد. ندا آروم اشکاش رو پاک کرد گفت بهروز تو رو خدا جواب بده و دوباره زنگ زد اینبار یکی گوشی رو برداشت ندا با عجله گفت الو؟ بهروز خودتی؟ یه پسر غریبه گفت بهروز کیه؟ ندا گفت این مگه شماره آقا بهروز نیست؟ پسر گفت خانم این شماره واگذار شده لطفا زنگ نرنین! ندا تلفن رو قطع کرد گریه امونش رو بریده بود ولی افسوس که همیشه برای جبران وقت نیست
...
ندا با اینکه حالش از بد بدتر بود نیمتونست روی پاش واسه بازم توی دانشگاه منتظر سامی موند ظهر سامی اومد دانشگاه ندا با عجله رفت سمتش سامی خندید گفت سلام اینجا... حرفش تموم نشده بود که ندا جلوی همه سیلی محکمی به گوشش زد شماره اون 2تا دختر رو پرت کرد توی صورتش گفت یک بار دیگه اسم منو بیاری هرچی دیدی از چشم خودت دیدی آشغال پس فطرت. بعد سریع دوید به سمت در خروجی. دوستش که این اتفاق رو دیده بود سریع دوید دنبالش خیابون پایینی بهش رسید به زور نگهش داشت گفت صبر کن ندا با گریه گفت ولم کنین بزارین به درد خودم بسوزم دوستش کشیدش کنار گفت ببین دیگه واسه همه چیز دیر شده خب؟ اما اگه دلت واسه بهروز تنگ شده من زنگ میزنم به داداشم (قبلا از دوستای صمیمی بهروز بود) ازش میپرسم کجا میشه پیداش کرد باهم میریم خوبه؟ ندا با سر تایید کرد گفت تورو خدا همین الان بپرس دوستش موبایلش رو در آورد با داداشش صحبتی کرد بعد تلفن رو قطع کرد گفت داداشم میگه نرین بهتره بهروز رو فراموش کنین اما اگه اصرار دارین و به یه بار دیدن راضی میشین نزدیک غروب برین پارک نزدیک خونشون بیشتر موقع ها اونجا میشینه
.
تا نزدیک غروب بشه ندا داشت پرپر میشد دوستش زنگ زد گفت نیم ساعت دیگه جلوی پارک باش... نیم ساعت بعد ندا و دوستش جلوی پارک بودن دوستش دستش رو گرفت گفت داداشم گفته دیگه خیلی دیر شده از تو هم خواهش میکنم جنبه داشته باش هرچی دیدیم همینجا فراموش میکنیم بعد میریم باشه؟ ندا با سر تایید کرد دوستش دستش رو کشید با هم رفتن داخل پارک یکمی چرخیدن اثری از بهروز نبود دوستش دوباره زنگ زد به داداشش گفت کجا میشینه؟ این همه آدم اینجان. داداشش یه چیزی گفت تلفن رو قطع کرد دوستش دست ندا رو کشید رفتن یه گوشه خلوت هوا نزدیک تاریکی بود نور قرمز خورشید همه جا رو سرخ کرده بود دوستش آروم به ندا اشاره کرد گفت اونجا رو ببین ندا یکمی جاش رو عوض کرد بهروز روی یه نیمکت نشسته بود به زمین خیره بود یه سیگار تو دستش بود آروم سرش رو به حالت عصبی تکون میداد با خودش صحبت میکرد ندا احساس کرد داره از پا میافته ولی به زور روی پاهاش واساده بود بهروز یه کام از سیگارش گرفت یه چیزی به خودش گفت بلند زد زیر خنده ندا به چهره تکیده و داغون بهروز نگاهی کرد باورش نمیشد این عشق قدیمیش همون پسر 25 ساله باشه قیافش از 35 سال هم رد کرده بود لاغر شده بود لباساش خاکی نامرتب بود و به حالت عصبی دست و پاش آروم میلرزید ندا کنترلش رو از دست داد رفت سمتش دوستش یه جیغ زد گفت ندا برگرد اما دیر شده بود ندا رفت جلوی بهروز واساد بهش خیره شد بهروز که تازه متوجه شده بود به صورت ندا نگاهی کرد یه نیشخندی زد گفت بازم توهم! ندا اشکاش رو پاک کرد گفت توهم نیست من دارم خواب میبینم. تو واقعا همون بهروزی؟ بهروز از جاش پاشد رفت نزدیک تر آروم روی تن ندا دست کشید پرید عقب گفت توهم نیست توهم نیست ندا زد زیر گریه گفت بهروز تورو خدا بس کن همه چیز تموم شده من اومدم دنبال تو اومدم که با هم برگردیم یهو بهروز زد زیر خنده یکمی نگاش کرد آروم روی چشاش دست کشید دوباره رفت عقب تر بازم روی چشاش دست کشید یهو با سرعت شروع کرد به دویدن همینطور که از اونجا دور میشد داد میزد توهم نیست توهم نیست...

سفر نکن خورشیدکم ترک نکن منو نرو... نبودنت مرگ منه راهی این سفر نشو...

پایان



نوشته شده توسط فرجام در  پنجشنبه 14 تیر 1386 و ساعت 11:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




داستان قیمت قسمت چهارم [عمومی , ]



سامی لباش رو از روی لبای ندا برداشت یکمی بهم خیره شدن ندا هنوز در مورد کارش تردید داشت چون تنها کسی که تو زندگیش باهاش سکس داشت همون عشق قدیمیش بهروز بود. یکمی فکر کرد ولی بازم مثل همیشه نیروی شهوت جلو داری نداشت. دستاش رو پشت سر سامی قفل کرد محکم به سمت خودش کشیدش.
بهروز روی نیمکت پارک نشسته بود هوا آروم آروم رو به تاریکی میرفت دلش شور عجیبی افتاده بود آخرین سیگار رو از پاکتش در آورد و روشن کردن سرش رو گذاشت بین دستاش و آروم و بی صدا اشکاش روی گونه هاش میچکید.
ندا روی تخت دراز کشیده بود سامی روی لباش رو بوسید دستی به بدن بی نظیر ندا کشید و از روی لباسش..............................

(سلام فرجام هستم. متاسفانه این قسمت داستان یك كمی ناجور بود مجبور شدم سانسور كنم.

اما تو این قسمت سانسور شده به شرح سكس ندا با سامی مربوط میشه كه سامی كه احساس خاصی مثل عشق بهروز به ندا نداشت با خشونت زیادی و بدون اینكه به فكر ندا باشه باهاش سكس میكنه . در ادامه داستان بیشتر به تفاوت های سامی و بهروز در ذهن ندا پی می برید. )

 ندا که 3 باری ارضا شده بود یه نفس راحت کشید گفت دارم میمرم سامی خندید بعد از روش پاشد رفت سمت دستشویی ندا آروم پاشد رفت جلوی آینه واساد به خودش نگاهی کرد وسط پاهاش ورم کرده بود یکمی آروم روی اون دست کشید جز سوختن چیزی احساس نمیکرد! انگار پوستش داشت کنده میشد! تو آینه به خودش خیره شد به بدن ظریف خودش نگاه کرد که چطوری یه جای سالم براش نمونده بود آروم گفت بهروز نمیذاشت یه تار مو از سرم کم شه حالا ببین این چیکارم کرده...
بهروز توی پارک قدم میزد یه جوون روی نیمکت نشسته بود به بهروز نگاهی انداخت گفت حشیش هروئین کریستال کوک قرص همه جوره هست. بهروز بهش نگاهی کرد از وقتی ندا ترکش کرده بود و بهروز از آشفتگی غروبها به پارک میومد این جوون رو همیشه دیده بود ولی بهش اعتنایی نداشت آروم سرش رو تکون داد گفت هیچ کدوم بعد پاکت سیگارش رو آورد یادش افتاد خالیه! پرتش کرد یه گوشه راه افتاد رفت.
******
روز ها پشت هم میگذشتن ندا به سامی نزدیک تر شده بود بهروز به کلی از یاد همه رفته بود حتی دوستایی که یک روز بدون اون سر کلا نمیرفتن. بهر حال رسم زندگی همینه یا با ما یا بر ما! بهروز کلاسش تموم شده بود به سمت در خروجی میرفت یهو ندا رو دید که داره از در خارج میشه با احتیاط از دور نگاش میکرد ندا از در دانشگاه رفت بیرون بهروز با عجله پشت سرش دوید چند لحظه بعد بهروز هم خارج شد ندا رفت خیابون پایینی موبایلش رو در آورد یه تلفن زد بعد یه گوشه واساد. بهروز هم یه گوشه واساد از دور بهش خیره شده بود کنجکاوی امونش رو بریده بود همون موقع یه پسر کنار ندا واساد یه چیزی گفت ندا پشتش رو کرد پسر همچنان داشت حرف میزد ندا چند قدم رفت اونور تر بهروز فهمید یارو فکر کرده ندا جندست داره باهاش صحبت میکنه! بهر حال از دید ما ایرانیا هر دختری که کنار خیابون منتظر باشه از دید همه اون جندست! حالا میخواد منتظر دوستش باباش مامانش یا هرکسی باشه مهم اینه که کنار خیابون منتظر شدن یعنی جنده و از بقال و چقال و نونوا میوه فروش گرفته تا معتاد و الاف همه بهش خیره میشن ببینن بالاخره کی این تیکه ناب رو بلند میکنه میبره!! غیرت گلوی بهروز رو فشار میداد ولی حیا نمیذاشت بره جلو پسره هم یکسره به ندا یه چیزایی میگفت ندا هم با ترس و وحشت به اطراف نگاه میکرد ببینه چند 100 نفر هم وطن با غیرت دارن فیلم سینمایی مزاحم رو نگاه میکنن! بهروز آستینش رو زد بالا غیرت خونش رو به جوش آورده بود ولی به خودش میگفت نه نه منو اون نصبتی نداریم خودت رو کوچیک نکن. پسره بیخیال نمیشد و ادامه میداد یهو بهروز کنترلش رو از دست داد حمله کرد سمتش پسر مزاحم تا رفت ببینه کی صداش میکنه مشت محکم تمام لب و دهنش رو پاره کرده بود تا رفت به خودش بیاد مشتهای رگباری بهروز روی سر و بدنش امونش نمیداد! چند لحظه بعد بهروز پسره رو ول کرد رفت عقب تمام اینا توی کمتر از 30. 40 ثانیه اتفاق افتاده بود و همه مات و مبهوت خیره شده بودن چی شد کی به کی شد! پسر مزاحم روی زمین افتاده بود خون از همه جاش میریخت ندا دهنش باز مونده بود به بهروز نگاه میکرد هم وطن های با غیرت هم که از فیلم سینمایی مزاحم لذت میبردن حالا از بازیگر افتخاری که نقش سیلوستر استلونه رو بازی میکرد به وجد اومده بودن با ذوق بیشتری نگاه میکردن! پسره روی زمین به خودش میپچید خون از سر و صورتش میچکید چند لحظه بعد زانتیا نقره ای(سامی) کنار خیابون واساد ندا با تردید به بهروز نگاهی کرد سرش رو انداخت پایین سوار ماشین شد رفت! فیلم سینمایی به اوجش رسیده بود هم وطنهای با غیرت با لذت تمام میخندیدن از اتفاقی که افتاده بود! مخصوصا حرکت آخر! یکی از همون هم وطن های با غیرت داد زد زنگ زدم 110 الان میان هردتاشون رو جمع میکنن برن! بقیه هم بلند گفتن دست گلت درد نکنه همینان که مملکت رو خراب کردن!! بهروز نیشخندی به خودش و زندگی زد میتونست فرار کنه بره ولی چون بخاطر ناموسش اینکارو کرده بود واسش هیچیزی اهمیت نداشت حتی لحظه ای که ندا سرش رو انداخت پایین با وقاهت تمام سوار ماشین دوست پسرش شد حتی لحظه ای که هموطنهای با غیرت ازش دفاع که نکردت هیچ تازه زنگ زدن فروختنش حتی لحظه ای که به دیوار تکیه داده بود منتظر ماشین گشت بود و هموطن های با غیرت مرتب بهش زخم زبون میزدن سرکوفت میزدن و... یکم بعد ماشین گشت نیروی ناانتظامی (انتظامی) اومد به پسر مزاحم که روی زمین صورتش خونی بود نگاهی کردن افسر گشت اومد جلو گفت چی شده؟ گفت بهروز گفت مزاحم ناموسم شده بود افسر به دورو برش نگاهی کرد گفت پس خودش کو؟ بهروز سرش رو انداخت پایین گفت رفت! هموطن های با غیرت بلند زدن زیر خنده و بهش تیکه مینداختن افسر گشت گفت اولا من ناموسی نمیبینم اگر ناموست بود چرا گذاشتت رفت؟ صبر نکرد یه شهادت بده که تو دردسر نیافتی؟ دوما اصلا مزاحم شد که شد حتی اگه ناموس تو رو جلوی چشات داشت میکشت بازم باید زنگ بزنی ما بیاییم نه اینکه گردن کلفتی کنی!!! بهروز با ناباوری به افسر گشت نگاهی کرد ترجیه داد جوابی نده! ولی غیرتش نذاشت و آروم گفت اگه به شمار زنگ میزدم که تا بیایین از ناموسم چیزی باقی نمیموند موقع قتل با 1 ساعت تاخیر میرسین بعد برای مزاحمت زودتر بیایین؟ افسر اخم کرد گفت خفه شو امثال تو همه جا رو به لجن کشیدن بعد به سرباز نگاهی کرد گفت بازداشتش کنین بره جایی که پوستش رو بکنن تا ببینه گردن کلفتی توی خیابون چه طعمی داره. سرباز با غرور اومد جلو دستای بهروز رو از پشت گره زد دستبند رو محکم بهش قلاب کرد و محکم تر هولش داد سمت ماشین افسر نیشخندی زد گفت برو تا آدمت کنن!
شب در بازداشتگاه باز شد سرباز بهروز رو صدا کرد اونم پاشد رفت بیرون. افسر نگهبان بهروز رو کشید کنار به صورت کبود و داغون بهروز نگاهی کرد گفت خانوادت اومدن سگ وحشی شون رو جمع کنن ببرن. بهروز با سر تایید کرد افسر گفت گوش کن اگه پات رو گذاشتی بیرون 1 کلمه زر بزنی اینجا چی شده یه پرونده درست میکنیم برات دودمانت بر باد بره شیر فهمه؟ بهروز دوباره با سرش تایید کرد افسر نگهبان آورم زد پشت سر بهروز گفت صورتت هم بگو توی دعوا مشت خورده اینجوری شده بهروز دوباره تایید کرد افسر گفت هری سگ وحشی بهروز آروم به سمت سالن میرفت افسر بلند داد زد سگ وحشی.
جلوی در کلانتری بهروز به پدرش گفت خسته ام میرم یکمی قدم بزنم بعد راه افتاد به سمت پارک همیشگی تا با خودش خلوت کنه به یاد تموم دردهاش...



نوشته شده توسط فرجام در  سه شنبه 12 تیر 1386 و ساعت 07:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




داستان قیمت قسمت سوم [عمومی , ]



آخر شب ندا روی تختش دراز کشیده بود ذهنش به سرعت پیرامیون مسائل پیش اومده میچرخید. حیا و ذات دخترونش نیمذاشت یه لحظه خیانت به بهروز رو تحمل کنه ولی هیولای درونش با قدرت فریاد میزد تنوع! تنوع! تنوع! تشویش عجیبی تمام تنش رو پر کرده بود کلی درس داشت ولی بقول معروف دست و دلش به درس نمیرفت! دلش میخواست به جنس مخالف جدیدی که روی ذهنش تاثیر شگرفی گذاشته بود توجه کنه ولی درست نقطه مقابلی هم داشن. یه وجدان لطیف دخترونه بهش میگفت تو 1ساله که عاشق بهروزی و توی این 1 سال همیشه با دوستات پسرهای دانشگاه رو دست انداختین همه چیز مثل همیشه طبیعیه چرا باید فکر کنی این پسر با بقیه فرق داره؟ تو یه عشق کهنه رو به یه هوس دخترانه (تنوع) میفروشی؟ هی هیولای درونش میتوپید هی وجدان دخترونش جواب میداد ولی هیچ داوری در کار نبود که بگه حق با کیه! ضعف تصمیم گیری یه دختر به وضوح در این لحظه معلوم میشد...
همون لحظه بهروز هم روی تختش دراز کشیده بود ثانیه شمار ساعت روی میز عسلی کنارش با سرعت حرکت میکرد و داد میزد تیک تیک تیک تیک تیک بهروز احساس عجیبی داشت تو دلش احساس خطر میکرد و در این 1 سال عشقی که با ندا داشتن این دفعه اول بود! دستاش رو گذاشت روی صورتش نفس عمیقی کشید گفت چرا اینطوری شدم من؟ نکنه ندا طوریش شده؟ ته دلش خالی شد موبایل رو برداشت یه اس ام اس واسه ندا فرستاد... جوابی نیومد چند بار زنگ زد نه بازم جواب نداد! بهروز خیلی ترسیده بود گفت نکنه چیزیش شده باشه؟ 1ساعتی توی اتاقش قدم زد با حالتی آشفته ضبط کوچیکش رو روشن کرد "ابی" با صدای رسایی فریاد میزد...
ستاره های سربی... فانوسکهای خاموش... منو هجوم گریه... از یاد تو فراموش...
تو بال و پر گرفتی به چیدن ستاره
دادی منو به خاک این غربت دوباره
دقیقه های بی تو پرنده های خستن
آیینه های خالی دروازه های بستن...
اگه نرفته بودی جاده پر از ترانه
کوچه پر از غزل بود به سوی تو روانه
اگه نرفته بودی گریه منو نمیبرد...
******
فردا صبح بهروز با عجله رفت سمت دانشگاه توی حیاط با اخم ناراحتی یه گوشه نشسته بود که ندا کم کم از دور پیداش شد براش دست تکون داد ندا اومد سمتش قیافه بهروز همه چیز رو آشکار میکرد ندا سرش رو انداخت پایین گفت ببخشید دیشب حالم خوب نبود میخواستم تنها باشم. بهروز پاشد جلوش واساد یکمی به اطراف نگاه کرد صبح زود بود زیاد شلوغ نبود بعد به ندا خیره شد گفت به عقلت نرسید دل من 1000 راه میره؟ به درک و شعورت نرسید تا صبح داشتم مثل دیوونه ها توی اتاقم راه میرفتم؟ ندا آروم گفت بهروز بهم حق بده روحیم خراب بود بهروز نیشخندی زد گفت شما دخترا کوچکترین بویی از عقل و درک نبردین فقط شعار بلدین ندا سرش رو آورد بالا گفت منظور؟ بهروز محکم زد توی گوشش ندا با نا باوری اشک توی چشماش جمع شد بهروز بهش نگاهی کرد گفت منظورم این که من بدبخت تا صبح مثل دیوونه ها داشتم راه میرفتم توی بی احساس جواب تماسهای منو نمیدادی چون روحیه ات خوب نبود! میتونستی یه اس ام اس بزنی همینو دیشب بگی دل من 1000 راه نره میتونیستی نه؟ ندا دستش روی صورتش بود سرش رو تکون داد چیزی نگفت رفت سمت مجتمع.
سر کلاس بهروز تمام فکرش به رفتار تند خودش با ندا بود. درسته ندا اشتباه کرده بود ولی بهروز هم نباید از کوره در میرفت بهر حال دخترا کشش درک عمیق پسرا رو ندارن و کلا احساسی تصمیم میگیرن. مطمئنن بهروز با عشق اون سیلی رو به گوش ندا زده بود اگه عاشقش نبود چرا باید اینجوری نگرانش میشد؟
همون لحظه ندا سر کلاس دستش روی صورتش بود با بغض به اون لحظه ی خشم بهروز فکر میکرد. چرا باید بهروز میزدش؟ اینکه ندا از لحاظ روحی پریود شده بود دلیلی برای خشم بهروز بود؟ بهروز یکمی تند رفته بود ولی یه دختر هرگز از عمق نمیفهمه چرا عشقش خشم گین شده فقط تو سرش یه جور توجیه بی منطق فرو میکنه میگه اون منو دوست نداره که این رفتارو کرده! و ندا مثل بقیه دخترا دقیقا همین افکار رو داشت! سر کلاس مرتب به خودش میگفت بهروز منو دوست نداره بهروز منو درک نمیکنه بهروز حرفای منو نمیفهمه بهروز... اما افسوس اینا بهانه هایی بود که ذهن هر دختری رو پر میکنه...
******
2 هفته بعد...
بهروز روی تخت اتاقش دراز کشیده بود دستاش زیر سرش بود به سقف اتاقش خیره شده بود تمام خاطرات خوب و بد از جلوی چشاش رد میشد. احساس میکرد ندا با اون سرد شده دیگه ندای قدیم نیست دیگه عشق پر حرارت همیشگی نیست. لبخندی زد گفت عیبی نداره حتما مشکلات شخصی داره نمیخواد بهم بگه من نباید بزارم بهش بد بگذره باید کمکش کنم این پریود روحی رو به سلامت تموم کنه. موبایلش رو برداشت یه اس ام اس نوشت "دوستت دارم" فرستاد برای ندا. چند دقیقه بعد اس ام اس اومد "منم همینطور". بهروز یه نفس راحت کشید لبخندی زد گفت تموم زندگیه منی. بعد با خیال راحت و آسوده چشاش رو بست کمی استراحت کنه...
همون موقع ندا هم روی تخت اتاقش دراز کشیده بود داشت فکر میکرد به خودش به بهروز به عشقی که داشتن به اتفاقاتی که افتاد به هیولای درونش که میگفت تنوع! به وجدان دخترونش به دلیل و برهان های دخترونش و... یکم بعد موبایلش زنگ خورد مکثی کرد موبایلش رو جواب داد یه خبر احوال گرم و صمیمی کرد یکمی صحبت کردن آخرش 2تا بوس محکم فرستاد تلفن رو قطع کرد. چشاش رو بست رفت توی فکر. از پشت تلفن صدای یه پسر میومد ولی بهروز که خواب بود! پس مطمئنن صدای یه پسره غریبه اما آشنا میومد...
******

2 ماه بعد...
در آپارتمان نیمه باز بود ندا آروم در رو باز کرد اومد توی خونه و در رو پشت سرش بست. به اطرافش نگاهی کرد خونه مجلل و قشنگی بود آروم رفت تو به دکورهای با سلیقه خونه نگاهی کرد تو دلش این سلیقه برتر رو تحسین کرد. همون موقع یه صدایی اومد. سامی در حالی که دکمه های پیرهنش رو میبست با لبخند قشنگی اومد سمتش گفت خیلی خوش اومدی بفرمایین بعد خودش رفت سمت سالن پذیرایی نشست روی یه مبل گفت چرا تعارف میکنی؟ بفرمایین دیگه. ندا اومد سمت سالن پذیرایی نشست روی مبل خندید گفت تعارف نمیکنم داشتم فکر میکردم. سامی لبخندی زد گفت خب چه خبر؟ دفعه اولیه که اومدی خونه ما حالا میشه تعارف رو بزاری کنار؟ بابا مردم از سردی! ندا لبخندی زد گفت اوف چقدر شلوغش میکنی؟ بعد اومد کنار سامی نشست دستش رو گرفت گفت تو چه خبرا؟ بهروز رو خیلی وقته ندیدم تو بهروز رو توی دانشگاه میبینی؟ سامی آروم تایید کرد گفت چند باری دیدمش خیلی توی خودش بود تنها هم بود دوستاش رو زیاد میبینم ولی بهروز هیچ وقت توی جمعشون نیست. ندا یکمی فکر کرد گفت بیخیال ولش کن. یکم بعد ندا گفت سامی مردیم از بیکاری پاشو ضبظ رو روشن کن سامی خندید رفت ضبط رو روشن کرد یه آهنگ شاد گذاشت ندا پاشد گفت رقص بلدی؟ سامی گفت ای همچین! ندا خندید دستش رو کشید رفتن یه گوشه شروع کردن به رقصیدن و تو هم دیگه میلولیدن...
بهروز توی پارک روی یه نیمکت نشسته بود به بسته سیگارش نگاهی کرد هنوز چند تایی داشت یه سیگار روشن کرد به زمین خیره شد زیر لبش چیزی زمزمه میکرد و آروم از سیگارش کام میگرفت. تو دلش میگفت رفت که رفت به درک که رفت اصلا بهتر که رفت رفتنی باید بره. اما افسوس که اینا همش شعاره. یه پسر وقتی از درون میشکنه دیگه هیچی مرحمش نمیشه...
ندا و سامی نفس زنان به دیوار تکیه دادن خیلی رقصیده بودن نفسشون بریده بود! ندا خنده ای کرد گفت سامی تو چقدر خاله ای؟ از زنا بیشتر میرقصی! سامی خندید جلوی ندا واساد تو صورتش خیره شد گفت از دوست دخترم یاد گرفتم بعد آروم سرش رو آورد جلو زل زد ندا هم با تردید یکمی نگاش کرد بعد چشماش رو بست سامی لباش رو نزدیک تر کرد گذاشت روی لبای ندا و محکم فشار داد...



نوشته شده توسط فرجام در  شنبه 9 تیر 1386 و ساعت 11:06 ق.ظ
ویرایش شده در شنبه 9 تیر 1386 و ساعت 11:06 ق.ظ

() نظر
       




داستان قیمت قسمت دوم [عمومی , ]



 

 ندا با دوستاش توی حیاط نشسته بودن دوستش آروم بهش اشاره کرد نگاه ندا به اون سمت چرخید همون پسری که اون روز باهاش صحبت کرده بودن با همون استایل عجیب آروم از مجتمع اومد بیرون رفت رو یه صندلی نشست یه سیگار روشن کرد و دوباره به زمین خیره شد. دوست ندا آروم زد زیر خنده گفت این یارو دیوونست! ندا اخمی کرد و به پسره خیره شد توی چهره پسر گیرایی خاصی میدید استایل عجیبش ندا رو قلقلک میداد برای فضولی و اطلاعات بیشتر از اون! دلش میخواست دلیل این کارای اون رو بدونه. دوست ندا زد روی پاش گفت چته؟ به چی نگاه میکنی؟ اون دیوونه؟ ندا لبخند آرومی زد گفت نه فقط حس فضولیم داره دیوونم میکنه. دوستش گفت میخوایی دوباره امتحان کنیم؟ ندا آروم خندید گفت حرفشم نزن از قیافش معلومه ایندفعه میکشه مارو! دوستش خندید گفت راست میگی این همه پسر تو این دانشگاه هست چرا به این دیوونه بخندیم!
بهروز کلاسش تموم شد از مجمتع اومد بیرون یکمی اینور اونور کرد ندا و دوستاش رو دید سرش رو تکون داد گفت باز دنباله سوجه میگردن اصلا من نمیدونم هدف این دخترا جز این از دانشگاه چیه؟! صبح تا شب واسه همه دست میگیرن آخرشم حراست و ننه بابا بچه مردم و... همه یقه پسرا رو میگیرن میگن هدف شما همه چیز به جز درس خوندنه! آروم راه افتاد به سمت در خروجی همینطور که آروم قدم میزد موبایلش رو درآورد یه اس ام اس نوشت "کمتر مسخره کنین سوجه ها تموم نشن!" فرستاد واسه ندا. بعد از دانشگاه اومد بیرون به اطرافش نگاهی کرد هوا نزدیک تاریکی بود خیابونا شلوغ بود مردم مثل همیشه توی هم میلولیدن هرکس با یه بدبختی از این ور به اونور.
نیم ساعت بعد ندا از جاش پاشد با همه خداحافظی کرد هوا تاریک شده بود دوستاش گفتن واسا با هم بریم ندا سرش رو تکون داد گفت نه میخوام یکمی قدم بزنم دوستاش باهاش خداحافظی کردن ندا با کنجکاوی سرش رو برگردوند به اون پسر عجیب نگاه کنه ولی جز صندلی خالی چیزی ندید! آروم به سمت در خروجی حرکت کرد و گفت یه حرکت عجیب دیگه! از در دانشگاه اومد بیرون آروم شروع کرد به قدم زدن فکرش به همه چیز و همه جا مشغول بود از بهروز گرفته تا خونه دانشگاه درسا دوستاش و آخرش به یه چیز دیگه و اونم چیزی جز نگاه و استایل عجیب اون پسر نبود! حس کنجکاوی دخترونش حسابی تحریک شده بود. توی خیابون هر کسی از کنارش رد میشد یا یه تیکه خوشگل بارش میکرد یا میخواست شماره بده یا فحش میداد یا مسخره میکرد یا... ولی ندا مثل همه دخترای دیگه عادت داشت واسش امری طبیعی شده بود. ندا اهل قدم زدن نبود ولی حتی وقتی با تاکسی تلفنی جلوی در خونشون هم که پیاده میشد باز هم این صداهای غریب رو میشنید! از بقال و چقال و پسر همسایه گرفته تا... انگار صدای پسرای غریبه واسه همه دخترای ایرانی یه عادت شده! جلوی در خونه خودشون خونه دوستشون وجود مامان بابا برادر شوهر دوست پسر و... اصلا فرقی نداره! مهم اینه که صداهای غریبه باید به گوش دختر ایرانی برسه. ندا همینطور که قدم میزد صداهای غریبه بیشتر شده بود و واقعا از قدم زدن خودش پشیمون شده بود تو دلش گفت چه غلطی کردم بعد از یک عمر خواستیم 2قدم راه بریم. تاکسی تلفنی خاصی اون دو رو بر نبود و مجبور شد کنار خیابون واسه برای تاکسی. یکم بعد ندا به خودش اومد دید از جلو پاش تا خود کرج ترافیک شده! و یه واقعیت دیگه رو فهمید اینکه کنار خیابون برای تاکسی واسادن معنی تابلوی "من جنده ام میخوام اتو بزنم" رو میده! و یادش اومد دختر ایرانی نباید کنار خیابون واسه برای تاکسی چون انقدر ماشین های جور واجور جلو پاش وامیسه که تا 6 خیابون پایین تر ترافیک درست میشه و این واسه مامورهای محترم راهنمایی رانندگی اسباب زحمت اضافی است و بس! ندا سرش تکون داد فقط توی ذهنش میگفت غلط کردم پیاده از دانشگاه اومدم بیرون! راست میگفت. دختر ایرانی چه حقی داره پیاده بخواد قدم بزنه؟ اصلا مگه خیابون ارث باباشه بخواد قدم بزنه؟ بره توی حیاط خونشون اگرم حیاط ندارن یه نعل به پاهاشون ببندن تو آپارتمان یورتمه برن چون لیاقت دختر همینه!!! به عقیده همه مردم قدم زدن و این کارا مال جنده هاست دختر ایرانی نباید اینکارو کنه!!! چند دقیقه ای گذشت سیل اتومبیل هایی که جلوی پاش واساده بودن تبدیل به رودخانه نیل شده بودن! با تردید به اطرافش نگاهی کرد هیچ تاکسی جلو پاش وانمیساد چون راننده تاکسی ها نمیخواستن این جنده رو از نون خوردن بندازن چون راننده تاکسی ها میخواستن کسی رو از رزق رو روزی نندارن و ثواب کنن برن بهشت!(البته بهشت که فرقی نداره براشون مهم حوریای بهشتی هستن) به ساعتش نگاهی کرد 15 دقیقه ای بود واساده بود و
N نفر جلوی پاش ترمز میزدن قیمت میدادن! همون موقع یه زانتیا نقره ای با آرامش خاصی یکمی جلو تر واساد عقب گرفت یه فلشر زد ندا بهش نگاهی کرد از فاصله 10 ،20 متری که توش دیده نمیشد ولی حدس زد باید یه آشنا باشه بخواد اونو از این خفت و خواری نجات بده. واسه همین آروم رفت سمتش یکمی بعد خیلی جا خورده بود همون پسر هم دانشگاهیش با نگاه سنگین به جلوش نگاهی میکرد ندا زد روی شیشه پسر شیشه رو داد پایین آروم گفت میتونم تا یه مسیر بهتر برسونمتون یکم دیگه واسین ترافیک ماشینا تا کوه دوماند هم میرسه! ندا به پشت سرش نگاهی کرد یکی چراغ میداد یکی داد میزد یکی میگفت سگ خور 30 تومن یکی اشاره میکرد یکی بوس میفرستاد یکی با متانت منتظر بود ندا بره سمتش و... چشاش از حدقه داشت میزد بیرون حق داشت چون توی شاخ آفریقا هم از این خبرا نبود! به پسر هم دانشگاهیش نگاهی کرد گفت حق با شماست ببخشید مزاحمتون میشم پسر لبخندی زد گفت لیاقتشون بیشتر از این نیست بعد خم شد در رو از داخل باز کرد گفت بفرمایین ندا در رو باز کرد نشست تو همون موقع از پشت صداهایی میومد که توی جنگلهای آمازون هم به گوش نمیرسید! جنده.. کس کش... قیمت بالا... مال من پرشیا بود مال اون زانتیا واسه همین... کیرم به دهنت... و... ندا با عجله در رو بست اشک توی چشای دختر ایرانی جمع شده بود چون پسر ایرانی با کمال آرامش خواهر مادرش رو بهم پیوند زده بود! مطمئنن دختر ایرانی اصلا سرخورده و نا امید نشده بود اصلا اتفاق خاصی نیافتاده بود و این معمولی ترین اتفاق خیابونهای ایران بود!
پسر هم دانشگاهی راه افتاد ندا زیر چشمی بهش نگاهی کرد فضولی دخترونش عجیب اذیتش میکرد! دلش میخواست بیشتر ازش بدونه دلش میخواست دلیل تمام این استایل عجیبش رو بدونه. حجب و حیا و البته یاد دوست پسرش باعث میشد زبونش رو تکون نده ولی از طرفی توجیه های عوامانه دخترانه که توی سر همه دخترا وجود داره باعث میشد استدلال های منطقی رو زیر پا بزاره و توجیه کنه! بالاخره نتونست بر فضولی غلبه کنه و مثل همه دخترای دیگه توجیه عوامانه و دخترانش پیروز شد! آروم پرسید سامی اسم واقعیتونه؟ پسر با همون اخم همیشگی با سرش تایید کرد ندا یکمی مکث کرد گفت آقا سامی ترم چندین؟ سامی آروم گفت ترم 3 رشته عمران. ندا با سر تایید کرد گفت خیلی خوبه. چند دقیقه بعد ندا آروم گفت آقا سامی میتونم یه سوال بپرسم؟ اگه جوابش سخت بود یا نخواستین جواب بدین اصلا رودرواسی نداشته باشین بگین نه! سامی آروم گفت بپرس ندا نگاهی کرد و تمام سوالهایی که مدتها ذهنش رو در موردش اشغال کرده بود به زبون آورد! حتی جریان اون روز رو هم گفت که با دوستش میخواستن دستش بندازن! سامی سرش رو تکون داد گفت خوبه! شما اعتراف کننده
بزرگی هستین! ندا آروم خندید گفت همه دخترا همینن! سامی مکثی کرد و جواب تمام سوالهای ندا رو یکی یکی و با آرامش خاصی داد. ندا مبهوت حرفاش شده بود و سامی استدلالهای فوق العاده ای میاورد واسه توجیه اخلاقای عجیبش! حرفاش که تموم شد به ندا نگاهی کرد گفت حالا حس فضولی دخترونه فروکش کرد؟ ندا سرش رو انداخت پایین آروم گفت خب آره! خیالم راحت شد! سامی آروم خندید گفت پس خوشبحالت امشب راحت میخوابی! ندا خندید گفت آره دقیقا! چند دقیقه بعد سامی به ندا گفت شما خونتون کجاست؟ من میرسونمتون ندا گفت نه مرسی چیزی نمونده یه تاکسی میگیرم میرم سامی بهش نگاهی کرد گفت باز شما میخوایی ترافیک درست کنی؟ نمیترسی چرثقیل راهنمایی رانندگی بیاد ببرت؟ ندا خندید گفت ما دخترا عادت داریم! سامی با سرش تایید کرد گفت منم واسه همین میگم پس بهتره زودتر بگی کدوم سمت برم! ندا مکثی کرد میخواست بگه نه ولی ترس از بیرون و اجتماع نذاشت و آروم گفت اگه مزاحم نمیشم از این سمت برین.
نیم ساعت بعد سامی ندا رو سر کوچه پیادش کرد بهم نگاهی انداختن ندا گفت ممنون آقا سامی خیلی لطف کردین سامی سرش رو تکون داد گفت خواهش میکنم هرکسی بود توی اون وضعیت همین کارو میکرد. ندا لبخند شیرینی زد گفت با اجازه و رفت به سمت خونه سامی یکمی باخودش فکر کرد و آروم حرکت کرد رفت. ندا همینطور که به خونه نزدیک میشد به حرفای سامی فکر میکرد به برخوردشون به همه چیز ولی یه چیزی اذیتش میکرد. یه حس دخترونه به شدت اذیتش میکرد حسی که توی وجود تمام دخترا بود و اونم چیزی نبود جز تشویش! بهروز هرگز حق نداشت حتی با یه دختر برخورد اجتماعی داشته باشه ولی ندا خیلی راحت از این برخوردها داشت و نمونش هم سامی! ندا کلید رو توی در چرخوند مکثی کرد هیولای درونش زبونه کشید بهش گفت تنوع! تنوع! تنوع! ندا سرش رو تکون داد رفت داخل خونه. اما تنوع چی بود؟ تنوع درواقع همون خواست درونی هر دختر بود...



نوشته شده توسط فرجام در  شنبه 9 تیر 1386 و ساعت 08:06 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




تغییر استراتژی [عمومی , ]



روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود  روی تابلو خوانده میشد :  من کور هستم لطفا کمک کنید

 

 . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او  انداخت فقط چند سکه د  ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد  تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاض و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد :

  امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!

     وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنی


نوشته شده توسط فرجام در  دوشنبه 28 خرداد 1386 و ساعت 10:06 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




شعر از نوع کامپیوتری [عمومی , ]



ای خدا HARD دلم FORMAT مكن          FILD من را خالی بركت مكن

OPTION غم را خدایا ON مكن     FILE        اشكم را خدایا RUN  مكن

DELTREE كن شاخه های غصه را          سردی و افسردگی را هر سه را

JUMPER شادی بیا تا SET كینم               سیستم اندوه را RESET  كنیم

نام تو PASSWORD درهای بهشت          آدرس E-MAIL سایت سرنوشت

ای خدا روز ازل CAD داشتی            MOUSE بود اما مگر PAD داشتی

كه چنین طرح 3D می زدی                    طرح خود برروی CD می زدی

تا نیفتد BUG در اندیشه مان               تا كه ویروسی نگردد ریشه مان

ای خدا از بهر ما ایمن فرست             بهر دلهای بر آتش FAN فرست

ای خدا حرفت دلم با كی زنم             HELP می خواهم كه F1 می زنم



نوشته شده توسط فرجام در  چهارشنبه 2 خرداد 1386 و ساعت 09:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




یک داستان واقعی دنباله دار [عمومی , ]



سلام . امید وارم حال همتون خوب باشه

امروز یک داستان فوق العاده زیبا رو براتون می ذارم

امید وارم خوشتون بیاد و عبرت بگیرید

این داستان مال یکی از سایت های بد بد است اما داستانش زیاد قسمت های بد نداره واسه همین هم من بعضی قسمت هاشو سانسور میکنم. امیدوارم ناراحت نشین اگه بعضی جاها مجبور میشدم کل داستانو بدون سانسور بذارم براتون

نظر یادتون نره

لازمه از نویسنده داستان هم تشکر کنم. منم نمیشناسمشون اما اسم مستعارشون ریلود است

موفق باشین و عبرت بگیرید

قسمت اول




توضیح: این داستان رو بر اساس واقعیت زندگی یه پسر ایرانی به قلم میکشم...

بهروز روی تختش دراز کشیده بود و زل زده بود به سقف. کتاب درسیش روی سینش پهن بود و مثلا داشت درس میخوند! فکرش خیلی مشغول بود تمام ذهنش روی دوست دخترش میچرخید. روزی که اولین بار توی حیاط دانشگاه همدیگه رو دیدن روزی که اولین قرار رو گذاشتن روزی که اولین بوسه رو روی لب هم کاشتن روزی که اولین سکس رو داشتن... همه اینا مثل یه فیلم از جلوی چشاش رد میشد و لبخند قشنگی رو روی لباش نقس میبست. یهو احساس کرد دلش بدجوری واسه ندا (دوست دخترش) تنگ شده. موبایلش رو برداشت یه اس ام اس نوشت "دوستت دارم" چند دقیقه براش بعد اس ام اس اومد بازش کرد ندا نوشته بود "من بیشتر" چشاش رو بست لبخندش شیرین تر شد یه نفس عمیق کشید! کتابش رو آرود بالا شروع کرد به خوندن. چند خطی درس میخوند چند لحظه ای به ندا فکر میکرد...
ندا روی تختش دراز کشیده بود با همون لبخند عمیق به بهروز فکر میکرد به روزی که اولین بار توی حیاط دانشگاه همدیگه رو دیدن روزی که اولین قرار رو گذاشتن روزی که اولین بوسه رو روی لب هم کاشتن روزی که اولین سکس رو داشتن... همه اینا مثل فیلم از جلوی چشاش میشد. از راه دور 2 تا بوس واسه بهروز فرستاد چشاش رو بست یکمی استراحت کنه...
******
توی حیاط دانشگاه بهروز روی صندلی نشسته بود با رفیقاش میگفتن میخندیدن. یکی از رفیقاش داشت جک تعریف میکرد... بهروز و دوستاش با صدای بلند میخندیدن و از این دقایق لذت میبردن. به ساعت نگاهی کردن باید میرفتن سر کلاس تا گیر اون استاد بد اخلاق نیافتادن! خودشون رو جمع و جور کردن بدو بدو رفتن سمت کلاس...
یه گوشه دیگه از حیاط ندا و چند تا از دوستاش روی صندلی نشسته بودن منتظر شروع کلاسشون بودن. همه باهم پچ پچ میکردن در مورد پسرای دانشگاه حرف میزدن! یکی میگفت اون پسره رو دیروز دیدی؟ خیکی اومده بود به شهلا میگفت کارت دارم! انگار شهلا خره نمیدونه اون چی میخواد بگه... وسط صحبت ها یکی از دخترا زد روی شونه ندا (به یه پسر که اون طرف تنها روی صندلی نشسته بود آروم از سیگارش کام میگرفت اشاره کرد) گفت نظرت در مورد اون چیه؟ ندا یکمی براندازش کرد گفت براوو! سوجه کدومتونه؟ دختره خندید گفت هیچ کس! تازه وارده به هیچ کس محل نمیده همیشه تو لاک خودشه نه به کسی نگاهی میکنه نه حرفی میزنه! حالا نظرت چیه به حرفش بیاریم؟ ندا لبخندی زد گفت عالیه! برنامه ریزی کن بریم سراغش یکم بخندیم!
******
ندا و دوستاش کلاسشون تموم شد با هم توی حیاط دانشگاه قدم میزدن یکی از اون پشت آروم صدا کرد... پیشت... پیشت... دوستش زد روی شونه ندا گفت همیشه عادت دارین همدیگه رو ایجوری صدا کنین؟ ندا خندید گفت دیوونست دست خودش نیست شما برین بشینین من الان میام بعد راهش رو عوض کرد رفت یکمی انور تر زد پشت بهروز! بهروز با عجله چرخید روش رو اینور کرد گفت چطوری جیگر؟ ندا خندید گفت مرض با این صدا کردنت همیشه آبروی منو میبری مگه اسم ندارم هی پیشت پیشت میکنی؟ بهروز گفت ببخشید حتما با پیشی اشتباه گرفتمت! ندا اخم خوشگلی کرد گفت حالا چته؟ بگو کار دارم میخوام برم. بهروز سرش رو برد جلو آروم در گوشش گفت بخاطر این رفتار بد دفعه بعدی موقع شیطونی از عقب تنبیه میشی! ندا خندید گفت به همین خیال باش! بعد دستش رو تکون داد گفت من باید برم کار دارم زودتر برو خونتون انقدرم چشم چرونی نکن خبراش واسم میرسه بعد تند رفت پیش دوستاش. بهروز یکمی سرش رو تکون داد گفت صبح تا شب با دخترای دیگه پسرا مردم رو لای ذره بین میبرین بعد به من میگه چشم چرون! سرش رو انداخت پایین رفت به سمت در خروجی.
دوست ندا آروم در گوشش گفت سوجه اومد. ندا گفت نریم بدتر ضایع بشیم؟ دوستش خندید گفت بچه ای؟ پاشو بریم میخندیم. پسر خوش قیافه اخماش توی هم به زمین خیره شده بود آروم سیگار میکشید و زیر لب چیزی زمزمه میکرد. از سر و وضعش معلوم بود بقول معروف از اون بچه مایه داراست. ندا و دوستش نزدیکش واسادن. دوستش آروم به اون پسر گفت ببخشید میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟ پسر نگاهی به اون 2تا کرد هردوشون جذاب و قشنگ بودن دوباره سرش رو انداخت پایین با همون استایل قبلی به زمین خیره شد گفت خواهش میکنم. دوست ندا گفت قیافه شما خیلی واسم آشناست هرچی فکر کردم به خاطر نیاوردم واسه همین یکمی کنجکاو شدم! پسر با همون حالتی که داشت از سیگارش کام گرفت گفت حتما اشتباه گرفتین. دوست ندا که انتظار نداشت این جواب رو بشنوه سکوت کرد گفت بله ببخشید حتما همینطوره فقط میشه اسمتون رو بگین؟ پسر آروم گفت سامی. دختر گفت مرسی ممنون ظاهرا من اشتباه گرفتم اون یکی دیگه بود خوشحال شدم بعد به ندا نگاه کرد گفت بریم! پسر آروم سرش رو تکون داد ندا و دوستش راه افتادن رفتن همون موقع پسر توی دلش خندید گفت مادرقحبه خر خودتی!
ندا بلند زد زیر خنده به دوستش نگاهی کرد گفت خاک بر سرت! دید چطوری ضایع شدیم؟ دوستش اخمی کرد گفت این دیگه کی بود اولین بارم بود یه پسر اینجوری باهام برخورد کرد! اصلا انگار نه انگا وجود خارجی داشتیم! ندا گفت دمش گرم عجب آدمی بود خیلی اخلاقش باحال بود. دوستش گفت نمیدونم! ولی خیلی عجیب بود! ندا به پسره خیره شد آروم گفت موافقم.
******



نوشته شده توسط فرجام در  سه شنبه 1 خرداد 1386 و ساعت 09:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




چند جمله زیبا [عمومی , ]



هر روز صبح در آفریقا وقتی خورشید طلوع می کند یک غزال شروع به دویدن میکند و می داند سرعتش باید از یک شیر بیشتر باشد تا کشته نشود هر روز صبح در آفریقا وقتی خورشید طلوع می کند یک شیر شروع به دویدن می کند و می داند که باید سریع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگی نمی رد مهم نیست غزال هستی یا شیر با طلوع خورشید دویدن را آغاز کن. " آنتونی رابینز

دخترک همیشه می گفت:من برای نجابت وفا و زیباییت عاشق تو شدم پسرک برای روز تولدش سه حیوان خانگی به او هدیه داد ...اسب سگ و یک پرنده زیبا! تا دخترک خواست دلیل اینکار را بپرسد....

 پسرک رفته بود برای همیشه

همیشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهی به پشت سرت کن…! شاید کسی در پی تو می دود و نامت را با صدای بی صدایی فریاد میزند…! و تو… هیچ وقت او را ندیده ای

به امید دیدار همتون

لطفاْ نظر هم بدین



نوشته شده توسط فرجام در  پنجشنبه 20 اردیبهشت 1386 و ساعت 11:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




یک داستان از یک دوست [عمومی , ]



سلام

سلام به همه شما عزیزان.

امروز یکی از دوستانم به من ایمیل زده بود و این داستانو برام فرستاده بود.حالا نمیدونم این داستان واقعی است یا نه اما من براتون این داستانو گذاشتم.منبع و نویسنده این داستانو نمیشناسم اما خیلی داستان جالبی است.

به امید دیدار نظر هم یادتون نره

مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزدیکی دختر جوان رسید به طور ناگهانی ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ایستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جایی که پنجره جلو دقیقا روبروی دختر جوان قرار گرفت . این اولین خودرویی نبود که روبروی دختر توقف می کرد ، اما هریک از آنها با بی توجهی دختر جوان ، به راه خود ادامه می دادند . دختر جوان، مانتوی مشکی تنگی به تن کرده بود که چند انگشتی از یک پیراهن بلند تر بود . شلواری هم که تن دخترک بود ،همچون مانتویش مشکی بود و تنگ می نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتی پایین تر از زانو را می پوشاند . به نظر می آمد که شلوار به خودی خود کوتاه نیست و انتهای ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهمیتی به مزدای قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :" بفرمایید؟" . مزدا مسافری نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره ای بود که عینک دودی ظریفی به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلی و با بیانی محترمانه گفت : " خوشحال میشم تا جایی برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقیه میرما". پسر جوان بی درنگ سرش را به نشانه تائید تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرمایید بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلی عقب را برای نشستن انتخاب کرد .چند لحظه ای از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالی که روسری کوچک و قرمز خود را عقب و جلو می کشید و موهای سرازیر شده در کنار صورتش را نظم می داد ،گفت :" توی ماشینت چیزی برای گوش کردن نیست "

- البته .

پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صدای ترانه ای انگلیسی زبان به گوش رسید . از آینه به دختر جوان نگاهی انداخت و با همان لبخند ضریفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :"کریس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمیاد عوضش کنم ". دخترک با شنیدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آمیزی سر داد .

- ها ها ها ، این که اریک کلاپتون . نمیشنوی مگه ، انگلیسی می خونه . اصلا کجاش شبیه کریس دبرگ .

- اِه ، من تا الان فکر می کردم کریس دبرگ . مثل اینکه خیلی خوب اینا رو می شناسید ها .

دخترک ، قیافه ای به خود گرفت و ادامه داد:" اِی ، کمی "

- پس کسی طرف حسابمه که خیلی موسیقی حالیشه . من موسیقی رو خیلی دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهنی دارم که حال و حوصله موسیقی کار کردن رو ازم گرفته .

دخترک لبخندی زیرکانه زد و با لحنی کش دار گفت:" ای بابا، بسوزه پدر عاشقی . چی شده ، راضی نمیشه ؟"

- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسی رو پیدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبی پیش بیاد ، از عاشقی هم بدم نمیاد . اصل قضیه اینه که، قبل از اینکه با ماشین بزنم بیرون و در خدمت شما باشم ، توی خونه با بابام دعوام شد .

- آخی ، سرچی؟ لابد پول بهت نمی ده.

- نه ، تنها چیزی که میده پول . مشکل اینجاست که فردا دارم می رم بروکسل، اونوقت این آقا گیر داده بمون توی شرکت کار داریم .

با گفتن این جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اینکه سعی می کرد به چهره اش هویدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحنی کنجکاوانه پرسید: " اِه، بروکسل چی کار داری؟ "

- دایی ام چند سالی هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، می خواستم برم اونجا یه استراحتی بکنم؟

دخترک بادی به غبغب انداخت و سریع پاسخ داد:

- اتفاقا من هم یک هفته پیش از اسپانیا برگشتم.

- اِه، شما هم اونجا فامیل دارید؟ کدوم شهر.

- فامیل که نداریم ، برای تفریح رفته بودم ونیز.

پسر جوان نیشخندی زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چیه؟

- من دایانا هستم. اسم تو چیه، چند سالته؟ چه کاره ای؟

- چه خبره؟ یکی یکی بپرسید، این جوری آدم هول میشه ... اولاً این که اسم خیلی قشنگی دارید ، یکی از اون معدود اسم هایی که من عاشقشونم . اسم خودم سهیل ، 25 سالمه و پیش بابام که کارگذار بورس کار می کنم . خوب حالا شما .

دخترک با شنیدن این حرفهای سهیل ، چهره اش گلگون شد و به تشویش افتاد .

- من که گفتم ، اسمم دایاناست . 23 سالمه و کار هم نمی کنم . خونمون سمت الهیه است و الان هم محض تفریح دارم می رم صادقیه . تا حالا بوتیک های اونجا نرفته ام . با یکی از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتیک هاش رو ببینیم و اگه چیز قشنگی هم بود بخریم .

- همین چیزایی هم که الان پوشیده اید خیلی قشنگه ها.

دایانا ، گره کوچک روسریش را باز کرد و بار دیگر گره کرد . سپس گفت:

- اِی ، بد نیست . اما دیگه یک ماهی هست که خریدمشون . خیلی قدیمی شده اند ... . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتی موسیقی کار نکرده ای و دوست داری کار کنی ، آره؟

- چرا ، تا چند سال پیش یه مدتی پیانو کار می کردم.

دخترک ، سعی می کرد دلبرانه سخن وری کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوری که منقطع صحبت می کرد و کلمات را دستپاچه بیان می کرد.

-ای وای، من عاشق پیانو ام . خیلی دوست دارم پیانو کار کنم ، یعنی یه مدتی هست که کلاسش رو می رم ، اما هنوز خیلی بلد نیستم . ... اصلا اینجوری نمیشه، نگه دار بیام جلو بشینم راحت تر حرف بزنیم .

سهیل ، بی ردنگ خودرو را متوقف کرد . دایانا هم سریع پیاده شد و به صندلی جلو رفت .

-دایانا خانوم ، داریم می رسیما .

- دایانا خانوم کیه؟ دایانا ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقیقه دیگه هم با هم باشیم . آخه من تازه تو رو پیدا کرده ام . تو که مخالفتی نداری ؟

- نه ، من که اومده بودم حالی عوض کنم . حالا هم کی بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط باید عرض کنم که الان ساعت نه و نیمه ، حواست باشه که دیرت نشه .

دخترک با شنیدن صحبت های سهیل، وقتی متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالی که لب خود رابا اضطراب می گزید ، گفت:

-آره راست میگی ... پس حداقل یه چند دقیقه ای ماشینت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم .

سهیل ، با قبول کردن حرفهای دایانا ، حوالی میدان که رسید ، خودرو را متوقف کرد . روی خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکیه داد . عینک دودی را از چشمانش برداشت .چهره ای نسبتا گیرا داشت . ته ریشی به صورتش بود و موهایی ژولیده داشت که تا گوشش را می پوشانید . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندی که بر لب داشت گفت :

- بفرمایید.

دیگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک می شد پی به هیجانش برد.

- موبایلت ... شماره موبایلت رو بده، البته اگه ممکنه .

پسر جوان لحظه ای فکر کرد و سپس گوشی همراه خود را از روی داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دایانا دراز کرد.

- بگیر ، زنگ بزن گوشی خودت که هم شماره تو روی موبایلم ثبت بشه و هم شماره من روی موبایل تو بیفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشی رو خاموش کردم .

دایانا ، به محض دیدن گوشی گران قیمت سهیل به وجد آمد . اما سریع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن"کوشی خوبی داری ها" قناعت کرد .

- قابلت رو نداره . اتفاقا باید عوضش کنم ، خیلی یوغره.

- خوب ، ممنون . فقط بگو کی می تونیم همدیگه رو دوباره ببینیم .

- ببینم چی میشه . اگه فردا برم بروکسل که هیچ، اما اگه تهران بودم یه کاریش می کنم . اصلا بهم زنگ بزن .

- باشه ... پس من می رم .فعلا خداحافظ .

- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ یادت نره .

دختر جوان ، درحالی که احساس مسرت می کرد ، با گامهایی لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمی که بر می داشت ،سرش را برمی گرداند و مزدا را نگاه می کرد و دستی برای سهیل تکان می داد . پس از دور شدن دایانا ، سهیل از داخل خودرو پیاده شد و طوری که دایانا متوجه نمی شد، او را تعقیب کرد . حوالی همان میدان بود که دایانا روی صندلی های یک ایستگاه اتوبوس نشست . سهیل ، گوشه ای لابلای جمعیت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دایانا را نظاره می کرد . دایانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تایی که از داخل داده بود را باز کرد . شلواردیگر کوتاه نبود . از داخل کیفی که بر روی دوشش بود مقنعه ای بیرون آورد و در لحظه ای کوتاه آنرا سر کرد و از زیر مقنعه ، تکه پارچه ای که بر سرش بود ، بیرون کشید . از داخل همان کیف ، آینه کوچکی خارج کرد و با یک دستمال کوچک ، از آرایش غلیظی که روی صورتش بود کاست . موهای خرمایی رنگش را که روی صورتش سرازیر شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولین اتوبوس ، از محل خارج شد . سهیل در طول دیدن این صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دایانا، سهیل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزدیک می شد زنگ موبایلی که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهیل بلافاصله پاسخ داد:

- بله؟

صدای خواهش های پسر جوانی از آنسوی گوشی آمد .

- سلام ، آقا هر چی می خوایی از تو ماشین بردار ، فقط ماشین رو سالم بهم تحویل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بیام ببرم ...

- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشی و در ماشینت رو برای آب هویج گرفتن باز نزاری ... ببینم به پلیس هم زنگ زدی ؟  
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشین رو بده .

- جون من قسم نخور ، من که می دونم زنگ زده ای ...ولی عیبی نداره ، آدرس می دم بیا ... فقط یه چیزی ، این یارویی که سی دیش توی ماشینت بود کی بود؟

- کی ؟ اون خارجیه ؟ ... استینگ بود ، استینگ .

- هه هه ... یه چیز دیگه هم می پرسم و بعدش آدرس رو می دم ؛ ونیز توی اسپانیاست ؟

- ونیز؟ نه بابا، ونیز که توی ایتالیاست ... آقا داری مسخره ام می کنی ، آدرس رو بده دیگه ...

- نه ، داشتم جدول حل می کردم . مزدای قرمزت ، ضلع جنوبی صادقیه پارک شده . گوشیت رو می زارم توی ماشین ، ماشین رو هم می بندم و سوییچ رو می اندازم توی سطل آشغالی که کنار ماشینته . راستی یه دایانا خانوم هم بهت زنگ می زنه ، یه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ



نوشته شده توسط فرجام در  دوشنبه 3 اردیبهشت 1386 و ساعت 07:04 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




مشکلات را زمین بگذار [عمومی , ]



استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت.

آن را بالا گرفت تا همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:

«به نظر شما وزن این لیوان چه قدر است؟»

شاگردان جواب دادند: «50گرم» ، «100گرم» ، «150گرم».

استاد گفت: «من هم بدون وزن کردن نمی دانم وزنش چه قدر است. اما سوال من

 این است:

اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم چه اتفاقی خواهد افتاد؟»

شاگردان گفتند: «هیچ اتفاقی نمی افتد»

استاد پرسید: «خوب اگر یک ساعت همین طور نگه دارم چه اتفاقی می افتد؟»

یکی از شاگردان گفت: «دستتان کم کم درد می گیرد»

«حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟ »

شاگرد دیگری جسارتا گفت: « دستتان بی حس می شود، عضلاتتان به شدت

تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئنا کارتان به بیمارستان خواهد

کشید»

و همه شاگردان خندیدند.

استاد گفت: «خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟»

شاگردان جواب دادند: «نه»

«پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟

در عوض من چه باید بکنم؟»

شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: «لیوان را زمین بگذارید»

استاد گفت: «دقیقا! مشکلات زندگی هم مثل همین است.

اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید، اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به

آنها فکر کنید به درد خواهند آمد.

اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید
 بود.

فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است، اما

مهم تر آن است

که در پایان هر روز و پیش از خواب آنها را زمین بگذارید.

به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید.

هر روز صبح سر حال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله

و چالشی که برایتان پیش آید برآیید.

دوست من، یادت باشد که

لیوان را همین امروز زمین بگذاری.

زندگی همین است.



نوشته شده توسط فرجام در  یکشنبه 26 فروردین 1386 و ساعت 07:04 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




پایان داستان فرشاد [عمومی , ]



سلام به همتون خوبین ؟ نمی دونم باید چی بنویسم . از فرشاد مینویسم . تا اون جایی گفتم که یک روز تو خیابون فرشاد با دوستاش قدم میزد که ناگهان .... ادامه از زبان فرشاد : با بچه ها داشتیم میخندیدیم که دو تا دختر رو از دور دیدیم .با تیپ های اینترنتی . اما از دور قابل تشخیص دادن نبودن ،و پشت سرشونم یک پسر با یک حالت فوق العاده تابلو داشت مثلا تعقیبشون می کرد.منم که خندم گرفته بود داشتم به پسره از فاصله دور نگاه می کردم و می خندیدم .یک لحظه دیدم که 2 تا دختره رفتن تو ساندویچی و من هم به اون پسره می خندیدم که یک دفعه دیدم ای بابا این پسره دوست خودم است . تا ما رو دید اومد طرفمون و منم شروع به مسخره کردنش کردم . که برگشت و بهم گفت دیدیشون؟ منم گفتم آره (من فکر میکردم 2 تا دختر با تیپ ضایع دیده و به منم می گه که نگاه کنم ). اون گفت خوب شناختیش؟ منم گفتم نه کی بود که دیدم گفت خره دختر همسایتون بود !!! منم شاخ در آورده بودم از تعجب. بهش گفتم بیا با هم بریم ببینیمش . وقتی پشت سرم رو نگاه کردم خبری از اون نبود. به دوستم گفتم بیا بدویم و پیداشون کنیم . نزدیک 100 متر دویدیم که یک دفعه دیدم دوستم داره می زنه به پهلوم و به یک مغازه اشاره میکنه . تا من نگاه کردم دیدم یک دختره داره نگام میکنه و تا من بهش زل زدم سلام کرد . !!!!! باور می کنید نشناختمش ؟!! و فقط از روی صداش فهمیدم که سارا است؟ من که هنوز گیج بودم رفتم تو مغازه و سلام کردم و احوالپرسی . بهش گفتم که خیلی دنبالتون گشتم . اونم گفت که اتفاقا ًمنم دنبال شما می گشتم!!!!! خلاصه همون لحظه که داشتم با اون حرف می زدم موبایلم زنگ خورد و از جیبم بیرون آوردمش و قطع کردم . که دیدم بهم گفت که چه جالب گوشی منم مثل شما است . بعد گوشیشو از کیفش بیرون آورد و نشون من داد . منم یک تبریک گفتم .و خداحافظی کردم . آخرین لحظه بهم گفت اقا فرشاد می شه لطفا ً شماره موبایلتونو به من بدین؟ منم بهش دادم . وقتی که از مغازه اومدم بیرون اونم با دوستش اومدن بیرون و خدا حافظی کردن. دیدم دوستم اومد کنارم و بهم گفت چی شد گفتم هیچی . دوستم گفت متوجه نشدی؟ من گفتم نه چی رو؟ اون گفت خره با چادر بود ! من گفتم آره همیشه چادر می پوشه . اون گفت نه دیونه . من 10 دقیقه است دارم تعقیبش می کنم با مانتوی خیلی کوتاه بود . من گفتم امکان نداره . ولی یک کم که فکر کردم دیدم آره منم اول بار 2 تا دختر مانتویی رو دیده بودم . اون گفت که آره مانتوش از مانتوی دوستش هم کوتاه تر بود.(به نظر من مانتوی دوستش بیشتر به یک پیراهن شبیه بود تا یک مانتو .البته پیراهن من از مانتوی اون بلند تر بود!). خلاصه اینکه سارایی که همیشه تو دانشگاه نجیب و سر بزیر و محجوب بود تو خیابون با آرایش خیلی غلیظ به حدی که من نشناختمش تو خیابون قدم میزدن . خیلی ناراحت شدم . دوستم بهم گفت بیا بریم ببینیم کجا میرن ؟ منم رفتم تو راه دوستم تعریف میکرد که از کجا دیدتشون و چه کارا میکردن . دلم شکست . آخه خداییش سارا رو به خاطر نجابتش و سر به زیریش دوست داشتم . و همیشه به خاطر اینکه جو این دانشگاه لعنتی روی اون اثر نگذاشته بهش افتخار می کردم . اما اون هویت واقعیشو خیلی زود تر از اونچه که فکر میکردم نشون داد .خیلی ناراحت شدم . آخه سارا هیچ چیزی نداشت که بخوام به خاطرش عاشقش بشم . اون نه قیافه جذاب و زیبایی داشت . نه اندام فوق العاده ای نه خانواده با کلاس و تحصیلکرده و پولداری .نه خیلی چیزای دیگه . نمی دونم چرا عاشق همچین آدمی شده بودم . فرجام راست میگفت که هیچ وقت عاشق نشو !!!! . اما من گوش نکردم . میدونی بعد از اون روز اون 3 بار بهم زنگ زد و قرار شد که با هم بریم شهرمون . اما من در آخرین لحظات اتفاقی با یک روانشناس برخورد کردم و یک ساعتی باهاش حرف زدم . تموم جریان رو تعریف کردم . اون حرای خیلی جالبی بهم زد .و تصمیم گرفتم که تو رابطمون من تصمیم گیرنده باشم نه اسیر اون .به هر حال اون روز من زود تر از اون حرکت کردم و تنهایی اومدم خونه . بعد از اون جریانم بهم زنگ زد که کجایی منم بهش گفتم که رفتم. و تو رابطمون نمی خوام که اسیر یک دختر باشم . اون روز خدا حافظی کرد و این آخرین مکالمه ما بود .!!!! از اون روز 23 روز می گذره اما من سعی کردم که دیگه نبینمش ،و ندیدمش . چند روز قبل از بچه ها شنیدم که تو دستش حلقه دیدن . و یک بارم مثل اینکه نامزدش یا هر کس دیگه ای زنگ زد به موبایل من و منو تهدید کرد و گفت که مزاحم نامزدش که سارا بود نشم . من گفتم رو گم شو حوصله ندارم . و دیگه جواب تلفن هاشو ندادم تا دیگه زنگ نزد . حالا خیلی پشیمونم که چرا به همچین آدمی دل بستم . خاک بر سرم نه؟ حالا خیلی راحت ترم و زندگی خیلی شادتری دارم . بیشتر وقتمو با دوستام میگذرونم . زندگی زیبا است . فقط کافیه که زیبا ببینیش. میدنین این چند روز با آدمایی آشنا شدم که از لحاظ شعور و درک اجتماعی هزاران برابر سارا بودن. خلاصه اینکه خیلی خوشحالم که این جریان تموم شد . حالا راحت تر میتونم به زندگی بیندیشم . و در آخر توجهتون رو به یک سخن از نابغه دنیا آلبرت انیشتین جلب میکنم که میگه : عشق مثل ساعت شنی می مونه با پر شدن قلب مغز خالی می شود. خوش و شاد و سرحال باشید . بدرود هرگز عاشق نشو !!!!! فرشاد .1385/9/1 بله عزیزان اینم از داستان فرشاد . اگه میخواین مغزتون رو خالی کنین برین عاشق بشین . به قول دکتر شریعتی :به هرکس که دوست میدارید بگویید که دوست داشتن از عشق برتر است . آقا یک نفر رو دوست داشته باش . اما با منطق و عقل . همینطور مثل بسیجی ها نرو جلو وسط میدون مین .آخه 4 وز دیگه پدرت در می آد میای تو همین وبلاگ می گی که اشتباه کردم . اما خوب از جهاتی برای رونق وبلاگ من خوبه . اصلا ً همتون برین عاشق شین به من چه که نشستم این جا دارم جوش شما ها رو میزنم . هر کار دلتون می خواد بکنین . اما نظر بدین ها !!! یاتون نره ؟ اگه نظر ندی نفرینت می کنم که عاشق بشی و اونجات پاره بشه !!! (کج خیالا ، منحرفا ،دلتون رو میگم که میشکنه و قلبتون که خون میشه و پاره میشه). بای بای .

نوشته شده توسط فرجام در  جمعه 3 آذر 1385 و ساعت 03:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




سلام [عمومی , ]



سلام خوبین؟

نظر ندادین که؟Smiley



نوشته شده توسط فرجام در  یکشنبه 21 آبان 1385 و ساعت 12:11 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




عشق و عشق و عشق [عمومی , ]



سلام به همتون . خیلی دلم براتون تنگ شده .
چه خبرا ؟ بی معرفتا یک پست اجتماعی زدم دیدم که هیچ کدوم نظر ندادین ؟ خانمای محترم مگه نمیتونین راجع به آرایش که جزء اولین ملزومات زندگیتونه نظر بدین؟ یا حداقل مخالفت کنید؟
یا شما آقایی که این وبلاگو می خونی من این ها رو می نویسم تا یکی مثل شما فلسفه آرایش خانم ها رو بدونه و هر کسی که آرایش کرد رو به چشم یک جنده یا اهل حال نبینی !!!!
اون خانمها برای پنهان کردن نقاط ضعف خودشون اعم از شخصیتی و ظاهری آرایش می کنند نه برای جلب توجه مرد ها .
بی خیال ،به هر حال اگه با مسائل اجتماعی حال میکنین بگین تا بنویسم .
کم کم دارم از قدرت نوشتن خودم خوشم میاد . حال می کنم . چاکرتیم . من متعلق به همه هستم (اوه اوه جو گرفته).
بریم سراغ اصل مطلب .
این بار می خواستم قصه جدیدی رو براتون شروع کنم .اما سارا نمیذاره ،یعنی فکر سارا هنوز فرشاد رو مشغول کردهو اونم خواست که ادامه مطلبشو بنویسه  ما هم اجازه دیدم . البته قصه خودم هم جالبه بخونید  بعدا ً می نویسم .
خوب این شما و اینم فرشاد .

       فدای چشمات  اگه چشام بارونیه     فدای چشمات اگه گریم پنهانیه   فدای چشمات اگه هنوز پریشونم    به خاطر تو

فدای چشمات تلخی لحظه های من        فدای چشمات لرزیدن صدای من    فدای چشمات اگه خراب و داغونم       به  خاطر تو

خوب حتما ً حدس زدین که فرشاد چش شده  نه؟چشمای سارا کار دستش داد . می دونی چرا؟
گوش کن تا بهت بگم .
توی قسمت قبل خوندین که فرشاد سردرگم و حیرون بود اما اون به توصیه من و تصمیم خودش فقط فکر کرد و صبر همین .
باور کنین که این دو کار معجزه میکنه .
و حالا از زبان فرشاد بقیه رو رو بشنوید :
بله من فقط صبر کردم . همین ،تا اینکه کم کم  از ذهنم رفت ،البته کامل که نه کمرنگتر شد . چون دیگه نمیدیدمش . تا اینکه 25 روز پیش از یکی از اقوام که از قضا با سارا دوست صمیمی هم هستند شنیدم که مخصوصا ً جلوی من گفت که برای سارا خواستگار اومده و خانوادش هم راضی هستند . حالا فقط مونده خودش ،منم اصلا ًکم نیاوردم و گفتم که به سلامتی ،مبارک باشه ، ما رو هم  برای عروسی دعوت کنین (با خنده )
اون هم که دید کم آورده اومد کنار من نشست و گفت مگه تو دوسش نداری؟ منم خودمو زدم به اون راه که نه ، خلاصه اینکه خیلی پیله شد و منم قضیه رو براش تعریف کردم که تو دانشگاه چی ازش دیدم که اون گفت نه این طور نیست و شروع کرد به تفسیر کردن قضیه ها ،جالب این که همشون منطقی بودن و منم فکر کردم که داره راست میگه حتما ً و چرا من تا حالا از این دید به این مساله ها نگاه نکردم،و قانع شدم که اشتباه راجع به اون فکر می کردم.  ( هیییییییییییییی ،آاااااااااااه، خاک بر سرت فرشاد که من تا حالا یاسین تو گوش تو خوندم ).
خلاصه اینکه اشتباهاتش از نظرم دور شد و اون جنبه منفی اون به جنبه مثبت تبدیل شد .حالا دیگه کمی هم دو باره بهش علاقه مند شده بودم تا اینکه حدودا ً 20 روزی بود که ندیده بودمش ،توی دانشگاهم دنبالش گشته بودم اما ندیده بودمش .
با اینکه می دونستم فلان ساعت کلاس داره اما حوصله ام نمیذاشت برم در کلاسش .
تا اینکه یک روز به چند تا از دوستام که خیلی بهشون اعتماد داشتم گفتم که هر جا سارا رو دیدین فورا ً به من خبر بدین . اونا هم گفتن باشه .
یک روز تو خیابون ها شهر قدم میزدم با چند تا از دوستام  که ناگهان ..................................................
ادامه داستان در قسمت بعد !!!!!!
تو کف بمونید تا بعدا ً بگم بقیشو  براتون
اگه نظر ندی الهی جوجه تیغی اونجات  قرص اکستازی بترکونه . الهی بری قزوین بند کفشت باز بشه . الهی بری دستشویی کمربندت باز نشه .
الهی هر کانالی بزنی احمدی نژاد رو نشون بده .
یادت نره نظر بدی و گرنه تو کف قسمت بعد داستان می مونید ها؟
خدا نگهدار . برم بخوابم
 
     
 
  


نوشته شده توسط فرجام در  شنبه 29 مهر 1385 و ساعت 11:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




آرایش [عمومی , ]



آرایش می‌كنم ، پس هستم

آرایش كردن یا نكردن؟! نه، مسئله این نیست. مشكل امروز، تنها در از بین رفتن مرزهای آرایشی و پائین آمدن سن آرایش است

.

رنگ‌ها زیبا هستند و زیبایی می‌آورند؛ وقتی كه رنگ‌ها روی صورت می‌‌نشینند، جذابیتشان صورتكی می‌سازد كه زیبا و كاملاً متفاوت با نمونه اصلی است ! بله این واقعیت دنیای امروز است: هر چه خیابان‌ها خاكستریتر می‌شوند، تعداد آدم‌های رنگی بیشتر می‌شود. نگاهی به گذشته نشان می‌دهد كه <آراستن> جزو جدایی ناپذیر فطرت انسانهاست. حتی اقوام بدوی و آدمهای دور از تمدن آمریكای جنوبی هم خود را با استخوان شكار تزئین میكردند. بشر در مراحل ابتدایی، از صمغ‌ها و خاك‌های رنگین برای آرایش خود استفاده می‌كرده است

.

تاریخ كشور ما هم از این قاعده مستثنی نیست؛ آرایش كردن از خیلی وقت پیش بین زنان ایرانی مرسوم بوده. دكتر ویلز كه در زمان ناصرالدین شاه قاجار به ایران سفر كرده در سفرنامه‌خود می‌نویسد: <زنان اعیان و طبقه بالا، اغلب چهره خود را به كمك وسایل آرایش محلی آرایش می‌كنند و یك خال درشت مشكی هم وسط ابروان خود می‌كشند كه در طبقه كم بضاعت گاه این خال تبدیل به پولك رنگی می شود

... >

زنان ایرانی، از سالیان قبل گونه ها را با سرخاب سرخ می‌كردند و صورت و گردن خود را به كمك پودر سفیداب، سفید. مژه و چشم ها هم به وسیله سرمه به كلی سیاه می‌شد. آنها حتی عقیده داشتند كه استعمال سرمه چشم را تقویت می‌كند و موجب افزایش بینایی می شود! برای تیره تر شدن ابروها هم از وسمه ای كه از ساعت ها قبل آن را جوشانده بودند، دم كرده و آماده ساخته بودند، استفاده می‌كردند

.

آرایش كردن یا نكردن؟

!

آرایش كردن یا نكردن؟! نه، مسئله این نیست. مشكل امروز، تنها در از بین رفتن مرزهای آرایشی و پائین آمدن سن آرایش است. اگر در گذشته، آرایش از سن وسال خاصی وبه صورت <كم، متوسط و تند> در موقعیت‌های مختلف كاربرد داشت، امروز دیگر مرزی برای آن باقی نمانده. در طول یك قرن گذشته و سرخاب و سفیداب جای خود را به انواع و اقسام لوازم آرایشی داده اند

.

لوازمی كه در ابتدای پیدایش خود، جزو اشیای لوكس محسوب نمی‌شدند و فقط نیازی مبرم برای زنان مسن‌تر و یا افرادی كه فیزیك ظاهری زیبایی نداشتند بود، در دنیای امروز به نیازی ضروری در بین اغلب زنان و دختران جوان تبدیل شده است. امروز دیگر استفاده از لوازم آرایشی نه برآورد یك خواسته، بلكه یك احتیاج اجتماعی است كه گاهی نیاز به زیبایی از آنجا ریشه می‌گیرد! اگرچه همیشه واقعیت گفتنی نیست اما در سربسته ترین حالت ‌تنها می‌‌توان نوشت: این روزها اگر خانمی برای كار به شركت، موِسسه و... درخواست بدهد و ظاهر و قیافه خود را فراموش كند، در شرایط برابر به لحاظ تخصصی با دیگران، در اكثر مواقع او در آزمون استخدام آخرین نفر خواهد بود؛ مگر اینكه مهارت یا زمینه استثنایی داشته باشد. البته این تنها یكی از انگیزه های قابل نوشتن است

!

دكتر حمید نوروزی روان‌شناس معتقد است كه با از بین رفتن مرزهای آرایشی، سن آرایش هم به عنوان یك متغیر وابسته پایین‌تر آمده و دختران جوان، در سنین پایین، دست به آزمودن رژلب، پودر و رژگونه می‌زنند. او می‌گوید:<در بسیاری از موارد، این پدیده از تیره شدن رابطه با پدر‌و‌مادر‌ریشه می‌گیرد. گروهی از دختران می‌خواهند از گروه سنی خود پیشی بگیرند. از رهگذر جادوی لوازم آرایش، آنها به آرزوی دیرینه خود برای كوتاه كردن دوره كودكی و نوجوانی و به دست‌آوردن دلخواه‌ترین خواسته خود‌،‌ <بزرگسالی واستقلال> دست می‌یابند . وقتی دختری در سن جلوه زیبایی‌هاست و نمی تواند از رنگ شادی در لباس خود استفاده كند، وقتی پدرو مادر، به صورت كنترل شده لباس مورد علاقه را در دسترسش قرار نمی‌دهند، او نیز برای پیدا كردن كسانی كه مثلاً مانتوی مورد نظرش را تائید كنند، به پارك كشیده می‌شود و چه بسا ناگهان میان كسانی چشم‌باز می‌كند كه دیگر برای او زیبایی باقی نمی ‌گذارند

.>

شاید شما نیز با دختران جوان و نوجوانی كه با آرایش زاویه دار تند كنار خیابان ایستاده‌، لباس‌های كثیفی پوشیده و آرایش شب را برای روز به كار برده‌اند برخورد كرده باشید. در مورد او چه فكری كرده‌اید؟

روانشناسان می‌گویند‌هر چه آرایش تندتر باشد، اعتماد به نفس پایین‌تر است و افراد خجول از آرایشی استفاده می‌كنند كه تصور می‌كنند برایشان شخصیت بیشتری می‌آورد. اغلب آرایش خشن و چشم هایی با زاویه های تند مختص آدم‌های بی اعتماد به نفسی است كه می خواهند دیگران باورشان كنند و مورد پذیرش جامعه قرار گیرند. بیشتر آنها فكر می‌كنند كه در صورت خود نقص عمده ای دارند، این نقص گاهی آنقدر بزرگ جلوه می كند كه برای رفع آن دست به هر كاری می زنند. آرایش در اینجا به كاهش اضطراب و افسردگی ناشی از تصور داشتن نقص كمك می‌كند. این افراد آرایش غلیظ را نه به خاطر مردان بلكه در واكنش به فروپاشی درون خود انجام می‌دهند، یعنی تلاش می‌كنند دیگران چهره غمگین‌، ژولیده و پریشان آنان را نبینند

.

زیبایی در بحران ، بحران در زیبایی

دوران نوجوانی دوران كسب هویت مستقل فردی است. یعنی به دلیل تغییر وتحولات ایجاد شده در نوجوانان برای ایجاد ارتباط با جنس مقابل و دریافت توجه از وی، زیبا بودن و جذاب بودن نه به دلیل ایجاد برانگیختگی جنسی در طرف مقابل، بلكه به دلیل تایید هویت خویش و یافتن جایگاهی در دنیای بیرون است. بنابراین تغییر رفتار دختران نوجوان در این سن، طبیعی است. آنها سعی می كنند از نظر نوع لباس و آرایش با افرادی كه حتی یك سال از آنها كوچكترند، متفاوت باشند. هدف این تفاوت ایجاد فاصله است. آنها دوست دارند كه بزرگ شدن خود را به رخ بكشند. در این‌ سن آنها به‌دنبال‌ ‌یافتن‌ چراهایشان‌‌ ‌هستند و با یافتن جواب آنها به تصویری ذهنی از خود می رسند. یعنی سعی می‌كنند كه برای خود هویت شخصی قائل شوند ودر این راستا سوالات بسیاری را در مورد دین، مذهب‌، اجتماع و باورها می‌پرسند

.

چگونگی پاسخ‌های والدین به این سوالات ، همانقدر كه می تواند‌ ‌‌‌به شكل گیری هویت او كمك‌كند، می‌تواند مخرب نیز باشد. به این صورت كه در این دوران دختران نوجوان معمولاً از مادرانشان وپسران نوجوان معمولاً از پدرانشان الگوبرداری می‌كنند و این الگو به تدریج در آنها درونی می‌شود

.

با ورود نوجوان به دنیای بزرگتر و جدیدتر، او با ارزش‌های تازه تری از طریق همسالانش آشنا می‌شود وبا هنجارهای جامعه مواجه می‌گردد. حال او باید این دو شیوه ارزشگذاری را بر هم منطبق كند. هر قدر ارزشگذاری خانواده با ارزشگذاری اجتماع و گروه همسالان هماهنگ‌تر باشد، هویت یابی آسان‌تر خواهد بود. در صورتی كه ارزش‌ها متضاد باشند نوجوان به تعارض بر خورده ودچار سردرگمی در نقش می شود

.

معمولاً در چنین زمانی نوجوان مجبور می شود كه در خانواده و در میان گروه همسالان نقش‌های متفاوتی را پیش بگیرد ومثال بارز آن دختران راهنمائی و دبیرستانی هستند كه با آرایش‌ غلیظ و تند در جامعه ظاهر شده و تمایل شدیدی به استفاده از لوازم آرایش دارند. گاه رفتارشان آنقدر زنانه می شود كه مشكل می‌توانید آنها را از خانم‌های متاهل افتراق دهید. بنابراین‌‌ ‌پدیده آرایش در سنین پایین بستگی زیادی هم به گروه همسالان فرد دارد

.

رسانه ها، متهم ردیف اول

در این میان انگشت اتهام، به سوی <وسایل ارتباط جمعی> است، و <ماهواره و سینما> احتمالاً متهم‌های ردیف اول! آنها دنیای مد هستند: مد لباس، مو و آرایش! كارشناسان علوم اجتماعی معتقدند با ایجاد و گسترش ارتباطات بین طبقات مختلف یك جامعه و در نگاهی وسیع‌تر، بین جوامع مختلف، مخصوصاً از طریق رسانه های دیداری، افراد به عنوان مخاطب با نمونه هایی آشنا می شوند كه خارج از فرهنگ و آداب و رسوم و ارزش های جامعه خودشان است، نمونه‌هایی كه به دلیل متنوع بودن در اكثر مواقع به الگو تبدیل می شوند. ولی آیا شما هم موافقید كه همه تقصیرها را نباید تنها به گردن ماهواره و فرهنگ غرب بیندازیم؟ بهتر نیست به جای این كار، به نقشی كه خودمان درایجاد این مشكلات ایفا كرده‌ایم توجه كنیم؟

از نو تازه شویم

الگوهای امروزی همراه با آرایش و آراستگی هستند و دختران نوجوان هم در شكل‌گیری هویت خویش به این الگوهای متعارف جامعه نزدیك می شوند

.

اما نحوه آرایش به ویژگی های شخصیتی افراد مربوط است. اگر شرایط فرهنگی خانواده، طرز آرایش نوجوان را طبیعی بدانند، مسلماً خود وی نیز این اعمال و آرایش را طبیعی قلمداد می‌كند، چون در واقع ما ملاك خاصی برای ارزیابی آرایش افراد نداریم و از آنجا كه آرایش، ارتباط تنگاتنگی با ارزیابی خود از میزان جذابیت جسمانی دارد، پس كمیت و كیفیت آرایش به میزان رضایت روانی و درونی افراد بستگی دارد

.

نكته این است كه محدودسازی بیش از حد نوجوانان باعث می‌شود آنان خواسته های والدین را منطبق با نیازهای روانشناختی و شرایط اجتماعی امروزی ندانند، در این ‌صورت آنها در غیاب والدین و در خارج از خانه از لوازم آرایش استفاده می‌كنند. در كنار همه این‌ها بایدتوجه داشته باشید كه مخالفت و ستیزه‌جویی نه تنها تغییری در رفتار نوجوانان ایجاد نمی‌كند بلكه او را شعله ورتر و گستاخ‌تر می‌كند. نوجوان شما باید بتواند تشخیص دهد كه منظور از زیبا شدن، زدن ماسك دروغین بر چهره و سعی در برتری جویی و جلب توجه دیگران نیست . سعی كنید به جای ایجاد خفقان و محدودیت ، مرزها را به فرزندانتان بیاموزید

.‌

نوشته شده توسط فرجام در  شنبه 1 مهر 1385 و ساعت 11:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



سلام

نمی دونم چی بگم ،یا چرا نشستم و این ها رو مینویسم .

شده کسی رو ببینید که با دیدن زندگیش و شنیدن سرگذشتش دلتون آتیش بگیره .....

و با تمام وجودتون برای اون آدم اشک بریزید و مدتها به فکر اون باشید؟

من همچین موردی برام پیش اومد و 3 هفته تموم شب و روز به اون آدم و زندگی سوخته اون آدم فکر میکردم.دلم میخواست کمکش کنم.

اما می دونید گناه من چی بود این بود که اون آدم از جنس من نبود . یعنی دختر بود، البته دختر که نه یک زن بود در آستانه طلاق از شوهر معتادش

این زن که یکی از بچه هاش رو از دست داده و حالا هم یک بچه یک ساله داره با یک شوهر معتاد هروئینی ،در آستانه طلاق از شوهرش است .و باید لقب بیوه رو هم یدک بکشه .

فکر می کنید این زن بیوه چند سال داره؟ 40 یا 50 یا 30 ؟ نه اشتباه حدس زدین . این زن فقط 20 سال داره .

یک دختر جوان با کلی آرزو که حالا بیوه شده و تازه یک بچه هم داره .در اوج زیبایی و جوانی باید زندگی فوق العاده سختی رو تجربه بکنه،

میدونید چرا ؟ به خاطر نگاه جامعه به یک زن بیوه یا مطلقه .

چرا ؟ چرا باید ما افراد جامعه این نگاه رو به زنان بیوه داشته باشیم؟

چرا وقتی یک زن از شوهر بی مسئولیت و حیوون خود طلاق میگیره دیگه هیچ کس به فکر ازدواج با این آدم نیست ؟مگر مردانی که خود طلاق گرفته باشند یا کسانی که زنشون مرده باشه و چند تا بچه قد و نیم قد داشته باشند. چرا؟ یا مردانی که به فکر تجدید فراش افتاده اند؟

یا خیلی از آدمهای دیگه به فکر یک سوژه عالی برای صیغه هستند؟ یا برای هوسرانی هاشون؟؟؟؟؟

چرا کسی به اون ها به چشم یک انسان مثل بقیه انسان ها نگاه نمیکنه؟ چرا ؟مگه اون ها آدم نیستند؟ به خاطر یک اشتباه باید تموم زندگی و فرصت های اونو از دست بدن، مگه طلاق از حقوق انسانها نیست ؟ پس چرا ما به اونها جور دیگه ای نگاه میکنیم ؟ اگه ما مردا هزاران بار هم ازدواج کنیم و طلاق بگیریم هیچوقت فرصت های زندگی و ازدواج رو از دست نمی دهیم ولی یک زن تموم زندگیشو از دست می ده .

ما پسرا اگه با هزاران دختر رابطه داشته باشیم اشکالی نداره ولی اگه ببینیم یک دختر با کسی توی خیابون صحبت کنه اونم خیلی معمولی هزاران انگ و ایراد و برچسب به اون دختر میزنیم . اما خودمون رو از یاد می بریم .

واقعا ً که ما به یک تغییر اساسی تو زندگی مون احتیاج داریم و توی نگاهمون به مسائل.

میدونید دوستان خیلی فکر کردم که چه جوری به این آدم کمک کنم ، با اینکه هیچ احساس عشقی یا هوسی به اون ندارم فقط دلم می خواست کمکش کنم همین.

پیش خودم فکر کردم که اون فعلا ً بیشتر از همه چیز به روحیه احتیاج داره ، و به امید و انگیزه برای زندگی

من همیشه این امید و انگیزه رو با خوندن مجلات و کتابهای روانشناسی و امید بخش بدست می آرم و فکر کردم که این مجلات میتونن به اون زن هم کمک کنند تا روحیه شادشو دوباره پس بگیره و گفتم که در قالب یک آدم ناشناس اون مجلات رو پشت در خونشون میذارم و زنگ میزنم و خودم میرم .

اما وقتی نقشه ام رو بایکی از دوستانم در میون گذاشتم گفت : به این فکر کن که اگه ناگهان خانواده و یا خود اون زن تو رو ببینند راجه به تو چه فکری میکنند و راجه به اینکه یک پسر مجرد در خونه یک زن طلاق گرفته در بزنه و فرار کنه . اونها چی فکر میکنن؟

منم دیدم که آره راست میگه و منم که اصلا نیت بدی نداشتم رفتم در خونشون و در زدم و گفتم که مجلات رو به مامان یا باباش میدم که متاسفانه اونها خونه نبودند و خود اون آدم در رو باز کرد . منم مجلات رو بهش دادم و گفتم که : یک روز این مجلات زندگی من رو عوض کردند شاید بتونن زندگی شما رو هم عوض کنند . و خدا حافظی کردم و اومدم.

بعد از دو روز فهمیدم که اون آدم کلی ناراحت شده و به خانوادش گفته و اون ها هم خیلی ناراحت شدند و یک سری مشکلات و قرار شده همه مجلات رو پس بیارن.

اما من فقط میخواستم به اون زن کمک کنم همین . من هیچ قصد دیگه ای نداشتم مطمئنا ً اگه به جای اون یک پسر هم بود همین کار رو میکردم و یا هر کس دیگه ای..

اما نمیدونم چرا حتی او و خانوادش باید راجع به من همچین فکری بکنند؟ منی که تنها قصدم شاد کردن یک آدم بود و دیگه هیچ.

اما میبینم که این نگاه به یک زن بیوه حتی توی اعضای اون خانواده و حتی خود اون آدم هم وجود داره .

یک جایی خوندم که روی سنگ قبر یک کشیش نوشته بود :

بچه که بودم همیشه دلم میخواست کل دنیا رو عوض کنم و بهتر کنم .

کمی که بزرگترشدم و عاقل تر گفتم که کشور خودم رو تغییر میدهم.

با رسیدن به سن جوانی گفتم که حد اقل مردم شهرم رو عوض میکنم و بهشون شادی و امید رو هدیه میدم

وقتی که ازدواج کردم و فرزندانی داشتم گفتم که من میتونم خانواده ام رو تغییر بدهم . اما نشد

حال که از دنیا می روم می فهمم که اگر از ابتدا خودم را تغییر داده بودم همه دنیا را میتوانستم تغییر دهم

حالا به نظر شما آیا من کار اشتباهی مرتکب شدم؟

شما کمک کنید ، منتظر نظراتتون هستم .

راستی ببخشید که این بار از داستان خبری نبود و به مسائل اجتماعی پرداختم . اما باور کنید که داستانهای من هم پر از مفاهیم اخلاقی و اجتماعی بود .

شب همگی بخیر و نظر یادتون نره



نوشته شده توسط فرجام در  شنبه 21 مرداد 1385 و ساعت 02:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



به به سلام و بازم سلام .

حال می میکنین می آین اینجا یک داستان توپ میخونین و می رین پی زندگیتون . ولی این رسمش نیست عزیزان.درست نیست که آدم از کسی که لحظاتی اونو به فکر فرو می بره یا راه و رسم زندگی رو غیر مستقیم بهش یاد می ده یا حداقل لحظاتی هر چند کوتاه اونو سرگرم میکنه تشکر نکنه .

تشکر من و دلگرمی من نظرات شما است که باعث می شه براتون داستان بنویسم و بیام اینجا نظراتتونو بخونم .حداقل از نوشتن من انتقاد کنین .(حرف راست که رد خور نداره ،عمرا ً اگه انتقاد کنی)

یا بهم بگین که داستانت بد بود یا نبود یا حد اقل دو تا فحش به من این فرشاد دیوونه بدین .زشته آخه 2239 بازدید کننده اما همش 49 نظر؟

بی خیال ولی اگه نظر ندین دفعه بعد دیگه از داستان خبری نیست .اون وقت میتونین برین پیش بابا بزرگاتون و بگین براتون قصه حسین کرد شبستری رو تعریف کنه . بابا جون مادرتون نظر بدین اگه این دفعه نظر ندین قسمت بعد یک فحش بد بد میذارم برای کسی که این وبلاگ رو بخونه و نظر نده ،اونوقت مجبور میشین همتون نظر بدین . آفرین بچه های خوب نظر بدین بابا .

من که شهرزاد قصه گو نیستم براتون هزار و یک شب قصه بگم . والا اون از ترس جونش 1001 شب قصه گفت من می خوام رکوردشو بگم تا حالا که 23 تا رو گفتم منتظر بقیه هم باشین .

چشم بابا ،چشم . کمتر حرف میزنم و قصه رو ادامه میدیم.

و اینک ادامه داستان (شما با صدای هیجان انگیزی بخونین ) . این شما و این فرشاد که جون منو به لبم رسوند با این قصه .

تازه اونجاتون بسوزه من آخر داستانو میدونم اما شما نمی دونین (منحرف جان منظور از اونجا که فقط اونجایی نیست که تو با فکر منحرفت همیشه اونجا رو در نظر می آری. منظور من دماغت بود که بسوزه نه اونجا )

من فرشادم .این فرجام بلاخره گذاشت ما حرفمونو بزنیم .و اینک ادامه داستان از زبان من یعنی فرشاد .

تا اونجایی گفتم که سارا اومد و بعد از اون جریان که کلی داغون شده بودم از من پروژه میخواست و من احمقم قبول کردم !!!! چرا ؟ نمیدونم ؟

من همیشه هر کاری که سارا ازم میخواست رو با دل و جون براش انجام میدادم . اما این یکی خیلی فرق داشت برام واقعا ً سخت بود .

خلاصه اینکه براش شروع کردم به برنامه نوشتن . تقریبا ً آخرای کار بود که یک جا گیر کردم و رفتم پیش یکی از دوستام که مشکلمو رفع کنم .

تا بهش گفتم اونم گفت اتفاقا ً منم دارم همین برنامه رو مینویسم .!!!! منم با تعجب پرسیدم واسه چی؟ گفت یکی از دوستام گفته براش بنویسم . وقتی فامیل دوستشو پرسیدم دیدم دقیقا ً با فامیل سارا یکی است . ازش پرسیدم برای خودش میخواست .گفت نه برای یکی از اقوامشون میخواست .

منم بعد از کلی تحقیق متوجه شدم که این طرف از اقوام دور پدری سارا است و فامیلشون یکی است. اما زیاد رابطه خوبی با هم ندارند . اما ازوقتی سارا اینجا قبول شده شدن پسر عمو دختر عمو .

منم کلی ناراحت شده بودم از اینکه مگه تا حالا این همه کار برای سارا انجام نداده بودم که اون به یکی دیگه هم باید میگفت که این کارو براش انجام بده؟؟؟؟!!!! من بدبخت کلی برای خانم زحمت کشیدم از درسای خودم میزدم تا بتونم برای اون کاری بکنم .

بگذریم . به دوستم گفتم که حالا کی باید برنامه رو بهش بدی ؟ گفت فردا . منم قرار بود فردا به سارا برنامه رو بدم . به دوستم گفتم که تو برنامه رو پس فردا بده . اونم گفت باشه .

فردا صبح توی دانشگاه یک جای خلوت سارا رو دیدم با مانتو اومده بود و کمی هم آرایش و تنها ایستاده بود و مرتب توی راهرو قدم میزد .

منم بهش پروژه رو تحویل دادم و رفتم سر کلاس خودم .

توی کلاس نشسته بودم که یک دفعه یکی از بچه ها گفت فرشاد این دختره که رد شد رو میشناسی توی راهرو داشت با یک پسره چاق حرف میزد.

منم رفتم جلو که ببینمش دیدم ای دل غافل سارا خانم هستند.

دو سه روز بعد توی دانشگاه قدم میزدم که یکی از دوستام گفت که فرشاد دختر همسایتون داره با یارو مشکی متالیکه حرف میزنن. منم دویدم به طرف جایی که گفته بود اما دیر رسیدم و دیدم که سارا با یکی از دوستاش دارند بر می گردند .منم که سه شده بودم همون طور در حال دویدن از کنارشون رد شدم.

وقتی برگشتم دوستم بهم گفت فرجام فکر کنم این فیلمت کرده . گفتم چرا ؟ گفت وقتی از کنارشون رد شدی بهت پوز خند زدند و مسخرت کردند .

منم یک کمی که فکر کردم دیدم پر بیراه نمیگه ؟ نکنه تا حالا مثل احمقا شده بودم سوژه خانم و دوستاش و اونام بهم میخندیدن .

منو بگو چه احساس پاکی به این آدم داشتم خاک بر سرم.

خلاصه این بار تصمیم گرفتم مردونه فراموشش کنم. و موفق هم شدم .با اینکه میدونستم الان کجاست و میتنم بیبینمش اما نمیرفتم و یکی دو بار هم که تو دانشگاه دیدمش اصلا نگاهشم نکردم و رفتم .

دو ترم از اومدن سارا تو دانشگاه گذشته بود . اواخر ترم بود و همه کم کم داشتن میرفتن شهر خودشون . یک روز اتفاقی سارا رو دیدم و ازش پرسیدم که کی میرین خونه؟ اونم گفت پنجشنبه . منم گفتم چه جالب منم پنجشنبه مبرم .همین طوری گفتم .(فرجام : جون عمت ،من که میشناسمت )

که دیدم گفت اما من با پسر عموم میرم .اینو یک جور خیلی ناراحت کننده ای گفت .(برو با همون پسر عموت . وقت انتخاب واحد یا هزاران کار دیگه ای که که من براش میکردم این پسر عموی عزیز کجا تشریف داشتند؟)

منم دیگه کلی اعصابم نارحت بود و گفتم به سلامت و بدون خداحافظی جدا شدم.

نزدیک 2 هفته گذشت . من ترم اولی که سارا اومده بود چند تا از کتاب های درسی خودمو بهش دادم و یک کتاب هم از دوستم .

دوستم کتابشو می خواست و منم مجبور شدم بهش زنگ بزنم و بگم که کتاب منو برام بیارین . البته اون تا دو روز نیاورد و من با بابام رفتم درخونشون و مامانش کتاب رو بهم داد .منم بدون اینکه نگاش کنم رفتم خونه و روز بعد هم کتابو به دوستم دادم .

وقتی برگشتم خونه دوستم بهم گفت کتابو به کی داده بودی؟ منم گفتم به یکی از بچه ها !!! اونم گفت این بچه ها احتمالا ً دختر نبوده؟ منم گفتم چرا مگه؟ که اون گفت خره واست نامه نوشته بیا بگیرش.

رفتم در خونه دوستم دیدم روی صفحه اول کتاب با خط نسبتا ً زیبایی نوشته :

خواهم تو را میهمان کنم در گوشه ای از قلب خود . آیا قبولش میکنی این کلبه ویرانه را؟

منم صفحه اول کتابو پاره کردم و با خودم آوردم . نمیدونم به ضمیر نا خود آگاه اعتقاد دارید یا نه؟ و اینکه ما هر کاری که میکنیم تحت تاثیر ضمیر ناخود آگاه ما است .؟

حالا یک بار دیگه جمله بالا رو بخونید و ببینید تاثیر ضمیر ناخود آگاه سارا رو میفهمید یا نه؟

فهمیدین؟ نفهمیدین؟

خواهم تو را میهمان کنم در گوشه ای از قلب خود.

حالا فهمیدین؟ میهمان !!!! میهمانی که یکی دو روز توی یک قلب بمونه و بعد از اونجا مثل هر میهمانی بره . درسته؟ من قلبی رو میخوام که صاحبخونه اون قلب باشم نه میهمان چند روزه اون .

و کلمه دیگه ؟ دقت کنین که فرمودن در گوشه ای از قلبشون نه تمام قلبشون . حالا ممکنه قلب این خانم کثیر الاضلاع باشه یعنی باید توی همه گوشه های این قلب کسی باشه . من این قلبو نمیخوام قلبی میخوام که همش مال خودم باشه نه اینکه با کس دیگه ای شریک باشم .

به نظر شما باید جواب سارا رو چی بدم ؟

من تا دو هفته داشتم به این موضوع فکر میکردم !!!! و به این نتیجه رسیدم که زنگ میزنم و از خود سارا میپرسم که منظورش چی بوده؟

اگه قصد دوستی داشته باشه که چه بهتر . هم برای من خوبه هم برای اون !!! شاید هم قصدش ابراز علاقه بوده ؟ شاید هم یک نوع خواستگاری؟

یا پیغامی برای شروع یک عشق ؟ یا شاید یک در خواست ازدواج.

که با جواب دادن اون به سوال من منم باید متناسب با جوابش بهش جواب بدم .

خلاصه اینکه بعد از چند هفته زنگ زدم بهش

و باهاش حرف زدم و گفتم که منظورت رو از نوشته شما نفهمیدم و واسه همینم نمیتونم جوابتو بدم بهتره سوالتو واضح تر بپرسی !!

که دیدم سارا میگه کدوم سوال؟ منم گفتم همونی که روی کتاب نوشته بودید .گفت به خدا من روی همه کتابام شعر مینویسم و منظور خاصی نداشتم ببخشید. اصلا حواسم نبوده و ......

و البته بیشتر که باهاش صحبت کردم از زبونش پرید که آره من میخواستم اون صفحه رو پاره کنم اما نشد و گفتم که کتاب رو خراب نکنم !!!!!

خوب ، خوانندگان خوب وبلاگ هرگز عاشق نشو !!!!! این داستان مثل هیچکدام از داستانهای دیگه ای که خوندین نیست . همه داستان ها پایان دارند ولی این داستان ها باعث میشند که نتیجه اخلاقی رو نویسنده به خورد خواننده ها بده و هیچ جایی برای تفکر خواننده نگذاره .

اما این داستان ما پایان نداره چون این تلفن آخری فرشاد به سارا 4 روز پیش زده شده و این ماجرا پایانی ندارد .

حالا میخوام از شما خوانندگان خوب این وبلاگ بگم اگه شما جای فرشاد بودید چی کار میکردین؟ چه جوابی به سارا میدادید؟

آیا باهاش دوست میشدین و توی یک فرصت مناسب ...........(بقیش سانسور میشه چون برای من مسئولیت داره )

یا اینکه کاملا ً فراموشش میکردین و به زندگی عادی خودتون بر میگشتین؟

یا اینکه یک جورایی شما هم اذیتش می کردین؟ یا اینکه ازش انتقام میگرفتین؟

به نظر شما خوانده این سطور و با تفکر شما ، شما چه کاری رو انجام میدادید؟

حتما ً توی قسمت نظر خواهی بگین و ببینید که طرز فکرتون با بقیه خواننده ها چه تفاوت ها و شباهت هایی داره .

و این بود پایانی برای داستان بی پایان ما ؟!!؟

بدرود و منتظر داستان های بعدی من باشید .

صمیمانه دوستتون دارم

پایان

تیر ماه 85

فرجام



نوشته شده توسط فرجام در  شنبه 24 تیر 1385 و ساعت 05:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



سلام به همه بر و بچ با وفا !!!! دو داستان توپ آماده براتون دارم ،که بخونید و حال کنید. فعلا ً که منتظر آقا فرشادیم که داستانشو با سارا خانم تموم کنند. راستی فرشاد به من گفت که آدرس وبلاگ منو به سارا داده که بخونه !! به نظر شما حالا باید سارا چی کار کنه ؟ نه ، جواب ندید تا آخر داستان رو بخونید و بعد بگید. خوب بچه ها من بازم اومدم تا بقیه داستانو براتون بگم . تا اونجایی گفتم که این رفیق ما گفت بهترین راه اینه که از خود سارا بپرسی !!! منم صاف رفتم از سارا پرسیدم مثل بز !!! انم به من گفت نه به خدا من اصلا این آدم رو نمی شناسم اون اومده بود از من جزوه می خواست منم گفتم ندارم !! تازه خوشحالم شدم که شما رو دیدم و از دست اون آدم راحت شدم.!! منم تحت تاثیر قرار گرفتم آخه با چنان صداقتی حرف می زد که اصلا ً باور نمی کردم که داره دروغ میگه . منم الکی بهش گفتم که من با اون یارو حرف زدم اما اون چیزهای دیگه ای راجه به شما میگفت . (یک دستی زدم !!) اما سارا گفت که نه چیز دیگه ای بین ما نبوده و فقط به صرف همشهری بودن با هم سلام و علیکی داریم همین . (یک دستی کارگر نبود.) منم باور کردم . اون روز حرفای زیادی بینمون رد و بدل شد از دیدگاهش راجع به پسرا گفت و گفت که من تو زندگی آیندم فقط مال یک نفرم و دلم می خواد واسه اون یک نفر پاک بمونم.!!! منم کفم بریده بود از این دیدگاه که ایول این دیگه چه دختر خوبی است و من چقدر اشتباه می کردم . خلاصه اون روز نزدیک 45 دقیقه با هم توی دانشگاه حرف زدیم و با خو شحالی ازش جدا شدم و شاد و خندان رفتم خونمون. پیش خودم اونو عروس رویا هام میدیدم و چشماش لحظه ای از جلوی چشمام دور نمی شد. چه لحظات جالب و هیجان انگیزی بود .تجربه حس عشق خیلی جالب بود . اما منم مثل فرجام میگم که این حس رو تجربه نکنید.که اخه ، بده ،جیزه . خلاصه اینکه از اون روز دیگه همش به اون فکر میکردم. تا اینکه کم کم تو دانشگاه میدیدم جو دانشگاه داره اونو میگیره . روزهای اول هیچوقت آرایش نمی کرد . اما کم کم روژ لب هم میزد و بعدا ً کرم پودر و دختری که هیچوقت چادرش ازش جدا نمی شد رو من چند بار توی دانشگاه با مانتو دیدم. خلاصه اینکه کم کم متمدن شدند و .... بچه ها نمی دونم این حس رو تو زندگی تون داشتین یا نه . توی زندگی هر آدمی لحظه ای وجود داره که آدم خورد میشه ،میشکنه و صدای شکستنشو فقط خودش می فهمه .اون لحظه تو زندگی منم رخ داد . اون روز صبح داشتم دو دانشگاه قدم میزدم که یکی از دوستامو دیدم و بهم گفت که فرشاد راستی دختر همسایتونو دیدم الان توی فلان کلاس است .گفتم چی کار میکرد ،گفت که داشت طناب بازی میکرد خوب مردیکه سر کلاس نشسته بود . منم رفتم طرف کلاسشون که دیدم اون یارو مشکی متالیکه دم کلاسشون ایستاده و داره توی کلاسو نگاه میکنه . منم آروم خودم رو کشیدم کنار که منو نبنه که یک دفعه دیدم بله سارا خانم از در کلاس اومدن بیرون و رفتن یک گوشه خلوت و پشت سرشونم این یارو متالیکه رفت منم با دوستم فوری پشت سرشون رفتم . از یک پیچ گذشتند و منم به دوستم گفتم تو برو جلو نگاه کن ببین چه خبره که دوستم گفت بیا لیلی و مجنون رو تماشا کن . منم از پشت دیوار اومدم بیرون و دیدم که بله وایستادن و دارن با هم حرف میزنن................ شکستم خیلی بی صدا اما به روی خودم نیاوردم. گمونم سارا منو دید اما به روی خودش نیاورد ،منم یواش رفتم . فقط همین ....... هیچ کاری نکردم و رفتم پشت دیوار و به دیوار تکه دادم و به اون فکر کردم به اون حرفای قشنگ به اون خیالات الکی من به عروس رویاهام به آرزوهای از دست رفتم و به خودم و اینکه اشتباه کردم ............. همون طور که تکیه داده بودم دیدم که سارا اومد و خیلی بی خیال وایساد جلوم و شروع کرد به حرف زدن !!!! منم سعی کردم خیلی کم حرف بزنم . اون صاف اومد جلوم و گفط آقا فرشاد من یک پروژه برنامه نویسی دارم میتونید برای من انجامش بدید.!!!!!!! خیلی برام جالب بود انگار نه انگار که اصلا ً اتفاقی افتاده؟ خیلی سخت بود برام که بهش نگاه کنم اما کردم و متاسفانه با یک نگاهش رام شدم و گفتم باشه اونم موضوع پروژه رو گفت و منم فوری خدا حافظی کردم و اومد خونه . اعصابم خیلی داغون بود .که چرا قبول کردم و ..... خب بسه دیگه فرشاد جون برو قرصاتو بخور و کله مرگتو بذار . اه . چقدر من بگم که عاشق نشین بابا ، نشین مگه مرض دارین .اصلا ً به من چه .....لقتون برین بشین (کجخیال اونجایی که تو فکر میکنی رو نگفتم دهن لقتو گفتم!!!) بله اینم از فرشاد خان ما البته این آقا فرشاد ما هنوز هم داستانش ادامه داره پس منتظرم باشین تا فرشاد حالش خوب بشه و بقیشو براتون بنویسه ادامه داستان در هفته آینده ........ برو بخواب آقا جون تموم شد . در پناه خدا هرگز عاشق نشووووووووووووووووووووووووووووووووووووو!!!!!!!!!

نوشته شده توسط فرجام در  جمعه 23 تیر 1385 و ساعت 03:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



به به سلام

سلام به روی ماهم به چشمون سیاه سارا دوست فرشاد خانم ...

نگران من نشید قرصامو نخوردم!!!

خوب چه خبرا ؟ بابا ایول بالاخره رقم بازدید کننده های من به 2100 تا رسید

امتحانامم دادم به سلامتی.

فقط آخریش دمار از روزگارم در آورد ، اونم فدای سر شما !!(چه از خود گذشته)

خوب با داستان فرشاد و سارا حال می کنید.؟

راستی به بقیه داستان گوش کنید ببینید آخرش فرشاد خان چی کار کرد .

بقیه داستان از زبان فرشاد:

تا اونجایی گفتم که اومدن در خونمون و مدارکشونو گرفتند و رفتند.

می دونستم سارا فردا صبح کلاس داره و واسه همینم نمی ره . منم فردا صبح وقتمو جوری تنظیم کردم که بتونم فردا بعد از اولین کلاسش ببینمش.

رفتم دانشگاه و در کلاسشون منتظر شدم اما کلاس بیش از حد طول کشید و منم خواب آلود رفتم توی یک کلاس خالی که بخوابم .جاتون خالی چه خوابی رفتم . نزدیک بود خوابهای ...... ببینم که با صدای دانشجوهایی که انگار از زندان آلکاتراز آزاد شده بودند از خواب پریدم .

فوری رفتم در کلاسشون دیدم داره می آد .منم شروع کردم باهاش حرف زدن البته حرف های خیلی معمولی .

بعد از اون روز هم چندین بار دیگه تو دانشگاه باهاش حرف زدم ولی فقط حرفهای معمولی و نه چیز دیگه ای.....

کم کم نمی دونم چه حس عجیبی بود که بهش پیدا کرده بودم که همش دلم می خواست ببینمش. حالا یا علاقه بود یا عادت یا عشق(نعوذ بالله )

خلاصه اینکه همیشه سر راهش قرار می گرفتم بعضی روزا میرفتم در کلاساش و باهاش حرف میزدم خلاصه کلی تابلو شده بودیم (بودم)

زمان به سرعت می گذشت و علاقه من به اون بیشتر می شد. تا اینکه ترم اول تموم شد و برای انتخاب واحد ترم دوم مامانش خونمون زنگ زد و گفت اگه ممکنه این ترم هم برای سارا انتخاب واحد کنید . منم گفتم چشم و قرار شد لیست درساشو به من بده تا من از طریق اینترنت (به قول یکی اینتلنت )

واسش انتخاب واحد کنم. روز بعد مامانش با داداشش لیست درساشو آوردن در خونه اما خودش نبود

منم براش انتخاب واحد کردم و زنگ زدم به خونشون که خودش گوشی رو برداشت و منم درس ها و ساعت کلاساشو بهش گفتم همین .

اونم تشکر کرد و گذشت تا ترم دوم که حادثه خاصی رخ نداد تا بعد از عید.

11 اردیبهشت ماه بود که من به یک سری از مدارکم احتیاج پیدا کردم و به مامان گفتم که فلانی الان رفسنجان است داره می آد ،مدارک منم بهش بده بیاره اونم گفت باشه . روز بعد قرار بود بیاره برام که من هرچی تو دانشگاه دنبالش گشتم ندیدمش.

وقتی نا امید شدم رفتم سر کلاسم و وقتی که داشتم از کلاس با دوستم می اومدم بیرون دیدم دو تا دختر دارن با دو تا پسر حرف می زنند . دخترا پشتشون به من بود و من قیافه ها شونو نمی دیدم . ولی وقتی از کنارشون رد شدم برگشتم ببینم اینا کی هستند که چشمتون روز بد نبینه .........!!!!!

بله دیدم که سارا خانم و دوستشون هستند.

منم فوری رومو برگردوندم و راه خودمو ادامه دادم اما یک صدای از پشت سرم شنیدم که داره صدام میکنه .من اصلا ً توجه نکردم اما دوستم زد به من و گفت که فرشاد مثل اینکه خانم با شما کار دارند . منم مجبور شدم برگردم و با سارا که صدام کرده بود حرف بزنم اونم مدارکم و یک مقدار پول که بابام بهش داده بود تا برام بیاره بهم داد .منم تشکر کردم و با دوستم رفتیم.

اون روز همش با خودم کلنجار می رفتم که این یارو کی بود . حالا بذارین از حسن جمال این یارو براتون بگم.

قدش تقریبا ً مثل تیر برق سر کوچمون .لاغر و به قول کرمونی ها اسپریچ قیافه درب و داغون و دماغی به بزرگی بادمجون که نمیشه گفت .اما مثل هندونه بود ،اما خداییش رنگش توپ بود مشکی متالیک از این مشکی هایی که تو آفتاب رنگشون میره .

خلاصه از وجناتش تعریف زیادی نکنم .اما حالم از خودم به هم میخورد .که چرا کم کم داشتم به همچین آدمی دل می بستم که این یارو نکبت رو به من ترجیح میداد .

اون روز حالم خیلی بد بود و اعصابمم خورد .که یکی از دوستام سر رسید و کلی پیله شد که فرشاد چه مرگته و چی شده منم بهش جریانو گفتم

اونم شروع کرد به نصیحت کردن من که خره اگه تو براش مهم نبودی اصلا ً به روی خودش نمی آورد و صدات نمی کرد و یا شاید اون یارو بهش گیر داده بود و اونم خوشحال شده که تو رو دیده و اومده باهات حرف زده و اینکه شاید طرف اصلا ً از اقوامشه خلاصه منم که یک کم فکر کردم دیدم این رفیق ما هم پر بیراه نمیگه .

و خلاصه اینکه قرار شد آمار یارو رو بگیرم . خلاصه آمارشو با کمک دوستان در آوردم و فهمیدم که یارو رفسنجانی است و هم کلاس سارا است .

منم پیش خودم فکر کردم که بهترین راه برای فهمیدن اینکه یارو چی کاره است اینه که از خود سارا بپرسم. غافل از اینکه هیچ بقالی نمیگه ماست من ترشه.!!

برین بخوابین آخر شبه دیگه منم خوابم گرفته این فرشادم پدر ما رو در آورده با این داستانش . کورشی عاشق نشی که من بدبخت این موقع شب بشینم ....شعر های تو رو ویرایش کنم و به خورد این خواننده های عزیز بدم

نه؟ شما بگین داستان من بهتر بود یا فرشاد.

ئاستان من مثل فیلم ها اکشن بود. اما داستان این آقا فرشاد ما مثل فیلم های هندی است.

آقا شب بخیر خواب های خوب ببینید ،پر از حور و حوری اما وقتی دارید خواب میبینید جون هر کسی که دوست دارین پانتومیم کاراتونو بکنین وگرنه اهل خونه بیدار میشن و میفهمند که مثلا ً شما داری با جنیفر لوپز ...... میکنی !!!!

(خیلی کج خیال و فاسدین شماها بابا منظورم اینه که دارین با هم صحبت میکنید. منحرف ها ....)

بخواب دیگه بچه من خوابم گرفته تو هنوز داری اراجیف منو میخونی..

شب به خیر

در پناه یار



نوشته شده توسط فرجام در  سه شنبه 20 تیر 1385 و ساعت 12:07 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




برام دعا کنید امتحان دارم!! [عمومی , ]



خواهم تو را میهمان کنم در گوشه ای از قلب خود آیا قبولش می کنی این کعبه ویرانه را؟

جمله نسبتا زیبایی است نه؟

و البته همان طور که حدس زدید برای ابراز عشق !!!!!

توی وبلاگ هرگز عاشق نشو !! از این حرف ها هم زده می شود .

به نظر شما در جواب این جمله باید چی بنویسم . کمکم کنید!!!!!؟؟؟؟؟

حالا شما بقیه داستان فرشاد رو گوش کنید . نظر یادتون نره

تا اون جایی گفتم که سارا قرار بود روز 13 مهر ماه بیاد دانشگاه و ثبت نام کنه . منم بدم نمی اومد حالا یک دختر آشنا هم تو دانشگاه باشه

اما عاشقی عمرا ً . آخه منم با شعار فرجام کاملا ً موافقم .

خلاصه اون روز با یک محاسبه سر انگشتی پیش خودم گفتم اگه ساعت 6 صبح هم که از رفسنجان حرکت کنند تا 9:30 نمی رسند

ما هم صبح ساعت 8 از خواب بیدار شدیم و حمام رفتم و سر و زلفی صفا دادم برای دیدن دختر همسایه ای که تو یک نظر دیده بودمش اونم نه خیلی خوب.

خلاصه اینکه ساعت 9:30 رفتم دانشگاه حالا خودم ساعت 5 کلاس داشتم . تو دانشکده داشتم قدم می زدم که یکی از دوست های دوران راهنمایی خودم رو دیدم که از قضا میبد قبول شده بود و اومده بود برای ثبت نام .اون روز من برای دوستم کارای انتخاب واحدش رو کردم و کمکش دادم

اونم همه جا با من بود گفتم حتما توی این مراحلی که دارم دوستم رو ثبت نام می کنم سارا اینا رو هم می بینم اما تا ساعت 12 که کارای دوستم تموم شد اون رو ندیدم . بعد از اون هم یک کم دیگه تو دانشکده و محوطه دنبالش گشتم اما پیداش نکردم .

با دوستم رفتیم ناهار بخوریم ، بعد هم اومدیم بیرون و رفتیم دو باره تو دانشگاه مشغول به اسکن شدیم تا بلکه ببینمش اما ندیدم

اومدیم که سوار سرویس بشیم و بریم خونه که نا گهان تلفن دوستم زنگ زد و من هم که دیدم موبایل داره ازش گرفتم و به خونه خودمون زنگ زدم و از بابا شماره موبایل باباش رو پرسیدم (اصلا ضایع نبییییید !!)

بعد هم به موبایل باباش زنگ زدم و گفتم که من الان تو دانشگاهم اگه کاری از دست من بر می اد در خدمتیم که باباش گفت ماشینم خراب شده و من الان یزد هستم اما اونا الان تو دانشگاه هستند.

من هم با دوستم خداحافظی کردم و برگشتم تو دانشکده که پیداش کنم بازم دنبالش گشتم تا اتفاقی توی آموزش دانشگاه دیدمشون .

من خودم روز اولی که برای دانشگاه ثبت نام می کردم پوستم کنده شد اون روز یکی از دوستام برام انتخاب واحد کرد و منو ثبت نام کرد .

منم امروز اینو وظیفه خودم می دونستم تا به یک نفر دیگه توی ثبت نام کردن کمک کنم هم به اون دوستم و هم به دختر همسایه مون .

خلاصه اینک بدبختی های ثبت نام اون بماند . و اینکه تو تموم زندگیم حاضر نبودم برای خودم اینقدر دوندگی کنم اما اون روز برای اون ، این کار رو کردم.

و اینکه اون روز به حدی براشون سخت گذشته بود که می خواستند از دانشگاه انصراف بدهند و برن پی کارشون .

منم خودم روز اول دانشگاه همین احساسو داشتم و اینو به اون و مادرش هم گفتم که من هم می خواستم انصراف بدم اما بابام نگذاشت .

و هنوز هم فرم انصرافم رو توی جیبم نگه می دارم که یادم باشه چه سختی هایی کشیدم تا به این جا رسیدم .

و اون هم راضی شد که انصراف نده .

خلاصه اینکه روز خیلی پر دردسری بود اما سارا با اون چیزی که من تو اون یک نگاه دیده بودم خیلی فرق داشت اونجا خیلی خوشگل تر بود اما اینجا .....

البته اصلا آرایش نکرده بود و با یک مانتوی ساده اومده بود .

خلاصه اینکه با تصورات من فرق می کرد . اما چشم های درشت و زیبایی داشت.

اون روز تا ساعت 6 عصر همش دویدم تا بتونم سارا رو ثبت نام کنم . اما با همه این احوال نتونستم براش انتخاب واحد کنم .اون ها هم نمی تونستند بمونند و من از خود گذشتگی نشان دادم و گفتم که من براتون انتخاب واحد می کنم شما با خیال راحت برین رفسنجان .(وای فردین!!!)

اون ها هم رفتند و من موندم با لبخندش در آخرین لحظه که هنوزم جلوی چشمامه که به جای خدا حافظی تحویلم داد .

بله و این طور بود که اولین لبخند تحویل داده شد .

یک جایی خوندم که عشق با یک لبخند شروع می شه و با یک بوسه به اوج میرسه و با یک قطره اشک تموم می شه .

عجب عشقی !!!!

راستی چرا آدما عاشق می شن و دلشون رو به آدم دیگه ای می بندند و حاضرند به خاطر اون همه کار بکنند. حتی پست ترین کارها

خلاصه اینکه اون روز اون ها رفتند و من هم که به کلاسم نرسیدم رفتم خونه .

چه شبی بود اون شب . همش چشماش و لبخندش جلوم بود .

اما فردا که بدون اون اون همه کار سخت رو انجام دادم نظرم کمی عوض شد. شاید یک جورایی .....

نمی دونم اما دلم میخواست بیشتر و بیشتر ببینمش !

روز بعد هم براش انتخاب واحد کردم و زنگ زدم خونه شون و بهش تاریخ کلاس ها رو گفتم . اونم کلی تشکر کرد .

بعد از ظهر اون روز هم به یک بهونه زنگ زد که الان یادم نیست و گفت که برام سخته بیام اونجا .

منم دلداریش دادم و گفتم معمولا همه دانشجو ها همینطور هستند و مشکل خاصی برای شما پیش نمی آید

خلاصه دلداریش دادم و اون روز گذشت .

2 روز بعد قرار بود بیاد و بره کلاس خوب یادمه که روز جمعه بود . تو خونه بودم که یک دفعه تلفن زنگ زد و باباش گفت که الان ما میبد اونجا هستیم و اگه ممکنه بگین ما کجا بیایم که مدارک سارا رو بگیریم . چون آدرس خونه سر راست نبود باهاشون تو یک پارک قرار گذاشتم ورفتم و تعارف کردم که بیاین خونه ما اما اونا گفتن که عجله داریم و باید بریم .منم تا در خونه آوردمشون و مدارک رو از توی خونه آوردم بیرون و بهشون دادم و با یک خداحافظی رفتند.



نوشته شده توسط فرجام در  پنجشنبه 1 تیر 1385 و ساعت 06:06 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




بازم اومدم شاد و سر زنده [عمومی , ]



دمتون گرم

می خواستم دیگه ننویسم اما این همه بازدید و نظر شوق دوباره نوشتن را در من بیدار کرد

این بار می خوام داستان زندگی یک نفر دیگه رو بنویسم !!!!

فعلا تو کف بمونید تا دو باره عاشق بشم و شما هم از دولتی سر من داستانی برای خوندن داشته باشید.

این داستان هم مثل داستان های خودم کاملا واقعی است

و داستان زندگی یکی از دوستان نزدیکم است

از حالا داستان رو از زبان دوستم براتون میگم اما به قلم خودم و با احساس او

تمام فعل ها به صورت اول شخص بیان می شوند

و اسامی داستان مثل قبل واقعی نیستند اما نزدیک به اسم شخصیت واقعی شان انتخاب می شوند.

و اینک شروع داستان از زبان دوستم:

سلام

اسم من فرشاد است که اسم واقعی خودم نیست.

من با فرجام توی یک دانشگاهم و در اکثر مواقع با هم هستیم .

این داستان دقیقا جلوی چشمم است و کاملا به یاد دارم

روز 7 مهر امسال بود من هنوز دانشگاه نرفته بودم . یک روز که از خونه بیرون اومدم دیدم که یکی از همسایه هامون که قبلا زیاد رابطه ای با هم نداشتیم با ماشین جلوم ترمز زد . و گفت که سوار شم . منم تعارف کردم که مرسی جای دوری نمی رم .آخه از شما چه پنهون سبیل های بلند و ترسناکی داره

اما گفت که بیا باهات کار دارم (می خواست گولم بزنه!) منم مجبوری سوار شدم.

خلاصه تو راه یکمی احوالپرسی کرد و یک دفعه پرسید شما دانشجوی کجا هستید ؟ منم گفتم و اون گفت که دختر منم اونجا قبول شده . حالا کی باید برای ثبت نامش بریم و اینکه هزینه اش چقدره و یه سری چیزای دیگه .

منم جوابشو دادم و زود پیاده شدم .!

خلاصه اون روز یکم فکر کردم و دیدم که تو بچگی با دخترش که 3 سال از من کوچکتر بوده هم بازی بودیم و کم کم یادم اومد

اون موقع ها خیلی خوشگل بود ، اما من خیلی وقت بود که ندیده بودمش. اسمش هم سارا بود .

از شما چه پنهون خیلی دلم میخواست دوباره ببینمش . واسه همین به خونه که رسیدم جریانو به مادرم گفتم

اونم به بابام گفت و بابا هم که قدیما با باباش سلام و علیکی داشت یک روز که همه خونواده مون توی ماشین بودیم از جلوی خونشون رد شدیم و دیدیم که باباش و مامانش دم در ایستادند.

بابا هم ایستاد و شروع به سلام و احوالپرسی کردند .اون روز بابا گفت شنیدم سارا دانشگاه فرشاد قبول شده و همون رشته احسان

همون موقع خود سارا هم اومد دم در و سلام کرد و بابا سوالشو از سارا پرسید که اونم جواب داد .

خلاصه اون روز فقط توی چند لحظه کوتاه اونو دیدم .

با چادر سفید گلدار به نظرم قشنگ اومد .

بعد از اون روز یک کم بهش فکر می کردم امااصلا برام مهم نبود .

تا اینکه روز 11 مهر من رفتم دانشگاه . می دونستم که ورودی های جدید 13 مهر ثبت نام می کنند.

و اون روز رسید و...............

ادامه داستان در هفته های بعد .!!

آخه خیلی خوابم می آد

خدا نگهدار بزودی بقیه داستان رو براتون می نویسم

سلام به بر و بچ با وفا



نوشته شده توسط فرجام در  جمعه 19 خرداد 1385 و ساعت 11:06 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



سلام

امیدوارم موفق و پیروز باشین

چه خبرا؟

این چند روز که نبودم خیلی حال دادین دمتون گرم

بابا ایول 8 نظر

عالی است

منم امتحانامو به خوبی و خوشی دادم .

شما چیکار میکردید؟

زندگی خوبه ؟

من که نبودم با چی حال میکردین ؟

وبلاگ کی رو می خوندید؟

حالا دیگه اومدم شاد و سر حال

دیگه حادثه عشقی ندارم که براتون تعریف کنم !!!!

پس چه کار کنم؟

می خواین دوباره عاشق بشم و طبق قانون چهارم نیوتون که می گه عشق در اثر زیاد شدن t کم میشه بازم شکست بخورم و برای شما داستان بنویسم

نه بابا کور خوندین از عاشقی خبری نیست!!!

میخوام خبر جالبی رو بهتون بدم

یکی از دوستام قراره که یک قصه عشق رو برامون تعریف کنه

منتظر باشید

به امید دیدار

ممنون از همتون که نظر دادین

هرکی که میخواد تبادل لینک کنیم ایمیل بزنه

ممنونم

خدا نگهدار



نوشته شده توسط فرجام در  یکشنبه 9 بهمن 1384 و ساعت 11:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



سلام به همه اونایی که عاشقن

و اونایی که عاشق نیستند .

حالتون چطوره؟

خیلی بی معرفت شدین بابا

اگه یک نظرم بدین چیزی ازتون کم نمیشه

امروز میخوام نظرتون رو راجع به عشق بدونم ؟

آیا با شعار وبلاگ من موافقید ؟

البته خیلی هاتون فقط به خاطر دیدن این شعار اومدین این وبلاگ رو می خونید

حالا بگین  عشق بهتره یا ثروت ؟!!!!!

همون انشای روزای دبستانمون که حالا با گذشت زمان عوض شده است

یا اینکه عشق بهتر است یا دوستی با جنس مخالف؟

ممنون می شم اگه نظراتتون رو بنویسین ؟

موفق و پیروز باشید

منتظرم باشید.

خدا نگهدار



نوشته شده توسط فرجام در  سه شنبه 20 دی 1384 و ساعت 11:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه [عمومی , ]



عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه   

                                                          تموم زندگی پر از دروغه    

هیچکس هیچکسی رو دوست نداره          

                                                          دوست دارم عاشقتم شعاره

 

 

سلام

حال می کنین بی مقدمه میرم سر اصل مطلب

بابا دمتون گرم 6 نفر نظر دادین

حالا میخوام بگم چی کار کردم

نرفتم!!!!!!!!!!!!!

آره میدونم به نظر بعضی ها کلاه سرم رفت و اشتباه کردم

و به نظر بیشترتون کار درستی کردم اما این تصمیم من بود

اون روز من هیچ کاری نکردم . فقط قدم زدم اونم دقیقا زمانی که میدونستم

اونی که دوستش داشتم ...........(معذرت میخوام اما ادب حکم میکنه از کلمات مناسب استفاده کنم ) داره توی خونه خالی با اون پسره ..................

نمیدونم شاید تو تموم اون 4 ساعتی که اونا ...  من فقط قدم میزدم و فکر میکردم به این که چرا روزی همچین آدمی رو دوست داشتم

آدمی که تبدیل شده به یک آشغال به تموم معنا

نمی دونم اگه حالا ببینمش چه احساسی در نگاهم موج میزنه

اما از تنها چیزی که مطمئنم اینه که دیگه هیچ عشق و علاقه ای تو ذهنم و قلم به اون ندارم

اما امروز صبح یکی از اقوام اون آشغال رو دیدم

دختری(البته زنی)که یک فرشته به تموم معنا است

یک کسی که تو زندگیش معنی عشق رو با تموم وجود درک کرده

حالا به این نتیجه میرسم که عشق هنگام ازدواج به وجود می آید و برای من تا 5 سال دیگه هیچ عشقی تو وجودم نمی آد

نمیدونم چرا آدما اینقدر تفاوت دارند

امیدوارم اون زن و شوهر خوشبخت تر بشن

راستی اگه کسی قصه عشقشو میتونه بنویسه برای من بفرسته منم میزارمش تو وبلاگم

خوشحال میشم اگه داستانوتون رو بنویسید

موفق و پیروز باشید

 



نوشته شده توسط فرجام در  دوشنبه 12 دی 1384 و ساعت 11:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



سلام

امروز بعد از مدت ها اومدم

می خوام از دل تنگی بگم

از عشق

آره حق دارین تعجب کنین آخه تو وبلاگی که میگه عاشق نشو می خواد از عشق حرف بزنه

امر.ز داشتم یک کتاب میخوندم . یک داستان . یک داستان که شاید بارها اشکمو در آورد

داستانی که با تموم وجودم حس میکردم قهرمان داستان منم

پا به پای پسر داستان عاشق شدم . حس عشق رو دو باره تجربه کردم و با درد ها و سختی هاش آشنا شدم و بارها از درد های عشق گریه کردم .

و جالبتر از همه این بود که اسم دختر داستان با اسم معشوق قدیمی من یکی بود

بارها به جای اون دختر افسانه رو پیش روم آوردم

نمی دونم چرا  اما دلم براش تنگ شده

می دونم که دیگه مال من نیست . چون .....

راستی اگه اون کتابو دیدین حتما بخونینش . اسمش سپیده عشق است

و نویسنده اش هم رویا خسرونجدی  است .

نمیدونم آیا عشق این افسانه واقعیت داره یا نه ؟

اما وقتی این دو افسانه را با هم مقایسه می کنم میبینم که چقدر تفاوت دارند

اما نمیدونم چرا بازم دارم به افسانه ها فکر میکنم

نمیدونم آیا میشه دختری مثل دختر این داستان پیدا بشه؟

دختری که از همه چیزش برای کسی که دوستش داره بگذره؟

نمیدونم چی بگم

اون افسانه داستان با این افسانه از زمین تا آسمان فرق دارند

اون افسانه پاک پاک بود . اما این افسانه....

آخرین روزها حس میکردم که داره عوض میشه اما نمی فهمیدم چرا و به کدامین جهت

اما امروز خوب میدانم که افسانه من کدام راه را برای زندگی انتخاب کرده

راهی که ......

نزدیک 14 روز پیش شنیده بودم که افسانه تبدیل به یک آدم دیگه شده

اما منبع خبر چندان موثق نبود

اون آدم میگفت که افسانه همیشه تنش کبوده ........ یعنی گیر آدمای وحشی می افته

و اینکه وقتی از خوابگاه بیرون می آد به دوستاش میگه که امروز میخوام سوار سمند بشم  و سوار میشه . اونم با اولین سمندی که جلوش بزنه ترمز

من باور نمیکردم . تا اینکه چیزی رو شنیدم که باورش برام خیلی سخته

باور اینکه افسانه با یک پسر سرباز و عاطل و بیکار ولی پولدار میره توی یک خونه  .

متاسفانه یا خوشبختانه یکی که خیلی بهش اطمینان دارم خانم رو اونجا می بینه

فکرشو بکن .

خیلی برام سخته باورش

نمی دونم چرا ولی تا قبل از این خبر افسانه رو فراموش کرده بودم البته کامل که نه  اما تا حد زیادی بی خیال شده بودم .

اما این خبر آتیشم زد .

اون آدم گفت که اگه دوست داشته باشی وقتی که دوباره افسانه رو میارن تو خونه تو رو هم خبر میکنم .

فکرشو بکن چه احساسی به آدم دست میده احساسی که وصفش محاله

حالا به نظر شما برم ؟

البته این احتمالم میدم که این یک نقشه است برای من

که من رو در مقابل کار انجام شده قرار بدن !!!

نمیدونم چی کار کنم

فکر میکنم می خوان اونو یک جوری به من بندازن

نمیدونم چرا

اما .....

اگه شما جای من بودین چی کار میکردین

نمی رفتین یا میرفتین؟

اگه میرفتین چی کار میکردین؟

میرفتین و .....(سانسور کردم این قسمت رو)

یا اینکه میرفتین و همه حرفاتونو با هاش میزدین

یا اینکه یک دادگاه براش تشکیل می دادین و بعد هم همه دوستا رو به یک سور دعوت میکردین؟

خواهش میکنم نظرتونو بدین تا منم بدونم باید چی کار کنم ؟

ممنونم از همتون؟

راستی فکر میکنین من چه تصمیمی میگیرم با شناختی که به من پیدا کردین ؟

آیا میشم یک موجود کثافتی مثل خودش و باهاش سکس میکنم ؟

یا نه؟ اصلا نمیرم یا میرم و هرچی که 2 ساله تو دلمه بهش میگم . میگم که تو آشغالترین موجود روی زمینی؟

یا به بر و بچ حال میدم؟

یا اینکه میبخشمش و دوباره دوستش خواهم داشت ؟

عزیزانم نظر بدین تا باور کنم که کسی هست که به من کمک کنه

ممنونم از همتون

خوش و خرم باشین

 



نوشته شده توسط فرجام در  شنبه 5 آذر 1384 و ساعت 12:11 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



سلام بچه ها خوبین قراره از ماه آینده دوستام قصه عشقشونو برای شما بنویسن منتظر باشید خدا نگهدار

نوشته شده توسط فرجام در  چهارشنبه 25 آبان 1384 و ساعت 07:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



سلام به همه بر و بچه های گلی که این وبلاگ رو میخونند و البته لطف می کنند و نظر هم میدن

ممنونم که منتظر من بودین که براتون بنویسم

امیدوارم که بتونم از خجالتتون در بیام

اما این قسمت رو اینقدر مینویسم که تموم داستان رو براتون بگم

میدونین میخوام عوض بشم

بشم آدم دیگه ای  و هدفمو تو زندگی پیدا کنم

ممنون از همتون که به قصه زندگی من علاقه مند بودید

نمیدونم باید چه جوری بگم که آدما تو زندگیشون باید هدف داشته باشن

نه بی هدف زندگی کنن

باید دوباره ورزشمو شروع کنم . از درسمم خیلی وقته که عقب افتادم  و باید جبران کنم و بشم یک آدم خوب که میخواد عوض بشه و یک زندگی خوب رو تجربه کنه و به هدف هاش برسه

بچه ها برام دعا کنین دعا کنین که موفق بشم چون واقعا به دعای شما احتیاج دارم

همینجا می خوام از یک نفر عذر خواهی کنم و بگم که دیگه هیچ احساسی نسبت به دختر ها ندارم و شدم مثل یک سنگ

و برات دعا می کنم که خوشبخت بشی

برو دنبال زندگی و هدفهات و منم میرم پی زندگیم  امید وارم خوشبخت بشی

خوب بچه ها قصه رو شروع میکنم :

یکی بود یکی نبود 

تو زمانهای قدیم یک پسری بود که عاشق دختری شده بود که با خودش خیلی تفاوت داشت

و قصه رو تا اونجا گفتم براتون که دختر با بوسیدن پسر عشقش رو به اون ثابت کرد

و پسر قصه ما هم بیشتر و بیشتر از پیش به اون علاقه مند شد

از اون روز پسرک قصه ما به دختر خیلی حساس شد

یعنی چیزایی رو میدید که تا حالا بهشون توجه نکرده بود

انگار اون بوسه خیلی چیزا رو به پسر فهموند

پسر به روابط دختر با آدمای اطرافش هم توجه میکرد و میدید که چه جوری با پسرهای دور و برش و فامیل چه طرز برخوردی داره

خیلی صمیمی و راحت با هاشون حرف میزد و دست میداد و حتی دور از چشم بقیه لبخند میزد بهشون و کلی ناز و عشوه در می آورد

و حتی چشمک میزد و وقتی که اعتراضمو بهش نشون میدادم با یک بوسه منو خر میکرد  و می گفت عزیزم من متعلق به تو هستم  و من فقط مال تو ام

منم باور میکردم

کم کم به لباس پوشیدنش هم دقت می کردم و میدیدم که چه جوری لباسی می پوشه که تموم برجستگی های بدنشو نشون ده و یا اینکه روسری کوچیک میپوشید و مانتوی یقه باز که تموم پسرا بهش نگاه کنن یا از رنگایی استفاده میکرد  که جلب توجه کنه

و حتی یک روز که توی یک مهمونی خوانوادگی بودیم پسر عمه ام اومد و به من گفت فرجام این چقدر داره حال میده شیطونه میگه همین جا ترتیبشو بدم

منم فقط به زور لبخندی زدم

چند روز بعد توی خیابون با یکی ا دوستام که تازه با هم دوست شده بودیم داشتیم تو خیابون دور می زدیم که یک دفعه برادر دوستم گفت این دختره رو دیدی(به برادرش)

من هم برگشتم که ببینم کیه که دیدم یک مادر و دختر هستند

و دوستم هم به برادرش گفت آره شناختم همون که بهش شماره داده بودی

منم گفتم دور بزن منم ببینمش

اونم برگشت وقتی که دیدمش یک لحظه شکستم

اون دختر همون افسانه من بود

همونی که میگفت فقط مال منه

اما نه اون مال من نبود

اون روز دیگه هیچی نگفتم و رفتم خونه

گفتم شاید اونا اشتباه گرفته باشن

و خلاصه کلی ناراحت شدم

فردای اون روز برادر دختره زنگ زد و گفت که ما یک کامپیوتر خریدیم اگه میشه بیا اینجا و به من و افسانه یاد بده

منم رفتم اونجا و یک کمی از ویندوز بهشون یاد دادم که یک دفعه افسانه گفت که شما چت کردن هم بلدید ؟ منم که اون موقع تازه چت میکردم با کلی غرور گفتم بله و تازه خوشحالم شدم که آخ جون میتونم بیشتر باهاش حرف بزنم

خلاصه اینکه چت کردن رو بهش یاد دادم و اون روز هم گذشت

بعدا میدیدم وقتی که میخواد چت کنه invisableمیاد بالا که من نبینمش

منم یک key logger رو کامپیوترش کار گذاشتم و دیدم که با چند تا پسر دوست شده و دقیقا حرفایی که به من میزد به اون ها هم میزنه

به اون ها هم میگه که دوستت دارم و فقط مال تو ام و ..

اما من احمق فکر میکردم که اون فقط مال منه و واقعا من رو از صمیم قلب دوست داره اما ....

اون روز خیلی اشک ریختم و خیلی فکر کردم

تصمیم گرفتم که بکشمش . اما این راه خوبی نبود .....

گاهی تصمیم می گرفتم که ازش انتقام بگیرم . اما نمی تونستم

تا اینکه تصمیم گرفتم که فراموشش کنم فقط همین

اون شب خونه عموم مهمون بودیم که دیدم زن عموم منو کناری کشید و گفت میخوام باهات حرف بزنم فرجام . شنیدم که پاتو بد جاهایی داری میگذاری

و با بد آدمایی دوست شدی

منم اول خودمو به نفهمی زدم اما بعد دیدم که نه اون همه چیزو میدونه

منم با اون حال خرابم شروع کردم باهاش درد و دل کردن از خیلی چیزا براش گفتم و اون هم خیلی از حقیقت ها رو به من گفت

آخه تو اون چند سالی که خانواده ما باهاشون قهر بودن خانواده عموم و اون ها رفت و امد داشتن و خیلی بیشتر از ما اونا رو میشناختن

اون خیلی چیزا راجه به خودش و خانوادش به من گفت ...

و اون حرفها هنوز تو گوشمه به حدی منقلب شدم که وری از اونجا اومدم بیرون و رفتم خونه خودمون و ساکمو جمع کردم و رفتم میبد

اون موقه تعطیلات 21 ماه رمضان بود و همه همخونه ای هام رفسنجان بودن و

من تنهای تنها رفتم اونجا

تا 2 روز که خانوادم در به در دنبالم میگشتن

من اونجا یک هفته تموم موندم هفته ای که از در خونه بیرون هم نرفتم و حتی اینقدر مریض شده بودم که نمی تونستم از جام بلند شم و غذا بخورم بعد از 2 روز کم کم حالم بهتر شد و تونستم بیشتر به خودم و زندگیم فکر کنم و کم کم تونستم اونو فراموش کنم

اما بعدا فهمیدم که با یک پسر تو اینترنت آشنا شده و میخواد باهاش ازدواج کنه

اما نمی دونم چی شد که یک دفعه همه چی بهم خورد ....... و ان ازدواج سر نگرفت

از اون روز به بعد توی دو سال فقط 6 بار با هم تلفنی صحبت کردیم اونم خیلی کوتاه .

چون به قدری آدم پستی شده بود که حتی دلم نمیخواست صداشو بشنوم

الان هم کرمان توی یکی از آموزشگاه های فنی حرفه ای درس می خونه اونم رشته کاردانی حسابداری و تازه از چند نفر هم شنیدم امسال که سال دومشه

از دانشگاه اخراج شده

خدایا من یک روز نفرینش کرده بودم که کسی عاشقش نشه

اما حالا میخوام نفرینمو پس بگیرم  نمی خوام از هیچکس کینه ای به دل داشته باشم

خدایا کمکم کن که بتونم زندگی مو از نو بسازم

بچه ها امید وارم که همی شه پیروز و موفق باشین من تو این قسمت خیلی چیزا رو سانسور کردم از افسانه ... اما  شما ها بدونین که اگه دختری بهتون گفت دوستون داره همش کشکه

به قوله وبلاگ توت فرنگی دخترا زائده ای هستند که.......

 

بازم نظر بدین آخه اگه دوست داشته باشین می تونم بازم از داستانهایی که میدونم براتون تعریف کنم یا اینکه راهی رو یادتون بدم که آدما رو فراموش کنین

فرجام امروز تموم عشقش و زندگیش شده کامپیوتر ش و سرگرمیش هم ورزشش و دوستاشن

به امید روزی که هیچ وقت پسری عاشق دختری نشه

می تونین مثل من عاشق کامپیوتر تون باشین یا زندگیتون یا...

اما عاشق جنس مخالف نشین که همش دروغه

شاد و پیروز باشین

خدا نگهدار

 



نوشته شده توسط فرجام در  جمعه 13 آبان 1384 و ساعت 05:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



سلام و بازم سلام

اصلا خیلی سلام

خوبین

امشب اونجام  عروسی است (کج خیالا  روحمو میگم)

یک نفر رو بعد از مدتها دیدم بعد از نزدیک 11 سال

قرار شده بیاد دانشگاه خودمون

خلا صه اینکه خوشحالم

واسه همینم می خوام امشب براتون خیلی بنویسم

شاید با کمک این آدم گذشتمو فراموش کنم

بی خیال

و اینک ادامه داستان

از سر کوچه افسانه اینا که اومدم بیرون دیدم باباش از اونطرف خیابون داره میاد

منم فوری خودمو پشت یک ماشین که کنار کوچه پارک شده بود پنهان کردم

وقتی که باباش رفت از پشت ماشین اومدم بیرون که یک دفعه دیدم یک پسر سرشو از ماشین آورد بیرون و گفت : رفت بیا بیرون !!

منم یک آن خشکم زد که ای بابا این دیگه کیه

خلاصه اومدم بیرون و اصلا به روی خودم نیاوردم و راهمو گرفتم و رفتم

بعد از اون جریان با افسانه بازم تلفنی شروع به صحبت می کردم اما سعی می کردم که تلفن هام رو کمتر کنم تا بتونم بیشتر درس بخونم

اما نشد !!

یعنی ساعتها به کتابها زل می زدم بدون اینکه بتونم حتی یک صفحه درس بخونم

اشکهای شبونه رو هم که طبق معمول سانسور می کنم

ای بابا بازم حالم گرفته شد

اصلا این داستان تعریف کردن منم شده مایه ناراحتی ما

همیشه باید ضد حال بخورم

جاتون خالی یک آهنگ ریلکس و ملایم که بیشتر به لالایی شبیه است دارم گوش میدم از رضا صادقی

خیلی با حاله

خلاصه اینکه دیگه کلی حالم خراب بود تا اینکه دوباره تصمیم گرفتم که این مشکلمو یک جوری حل کنم

خیلی فکر کردم که چی کار کنم

دیدم به هر حال باید از این بلا تکلیفی راحت بشم

گفتم که اصلا برای یک مدت بی خیال افسانه بشم که دیدم با این حال و روز من اصلا امکان نداره

گفتم با خودش حرف میزنم که به خاطر آیندمون باید یک مدت همدیگه رو فراموش کنیم

بله بهترین کار این بود

نه یک راه دیگه هم وجود داشت و اونم این بود که با خانوادم صحبت کنم که با خانواده افسانه صحبت کنن

آره با خودم گفتم که این راهم امکان داره

اما با چی؟

با ...ون لق برم خواستگاری؟

بگم از دنیا چی دارم؟

بگم که چی؟

نه خونه ! نه ماشین

نه کار و نه تحصیلاتی

به چی من باید دلشونو خوش کنن به قلب پر از عشقم؟

که حتی دو زار هم نمی ارزه؟

دیدم این راهو بی خیال بشم بهتره

به افسانه تلفن زدم و بهش گفتم .

گفتم که نمی تونم درس بخونم گفتم که عشق تو نمی ذاره

گفتم که تو بگو باید چی کار کنم؟

اونم کلی ناراحت شد و گفت بیا اینجا

می دونم که فکر می کنی از عشقم نسبت به تو کم شده بیا اینجا تا بهت ثابت کنم که دوستت دارم

منم که مونده بودم چی بگم رفتم اونجا

هیچوقت این روز رو یادم نمیره

یعنی این شب رو

رفتم در خونشون

پاک دیوونه شده بودم  رفتم و مثل بز در زدم

یک دفعه دیدم خودش اومد در خونه و یک نگاهی توی کوچه انداخت و دستمو گرفت و گفت بیا تو اطاق منو ببین .

من خرم گفتم که نه من باید برم کار دارم (واقعا خیلی خرفت بودم نه؟)

اونم کلی خورد تو پرش که من مثل شیر برنج وایسادم در خونشون و دارم نگاش میکنم!!

که دیدم گفت : فرجام چشماتو ببند !!

منم با کلی تعجب چشمامو بستم که آخ جون الان یک کادو بهم میده (خاک بر سرت کنن)

که یک دفعه حس کرد که نفسهاشو دارم رو صورتم حس میکنم .

بعد هم حس کردم که لبهام داغ شد و با یک بوسه منو از اون حالت در آورد

منم که کلی جا خورده بودم که ای بابا چرا یک دختر منو بوسیده؟

فقط نگاش کردم همین!!

و این اولین بوسه زندگی من بود

بوسه ای که نمیدونم از سر عشق بود!! یا از روی هوس

اما اینو می دونم که این بوسه باعث شد که به جای اینکه فراموشش کنم خیلی بیشتر از قبل دوستش دارم

واسه امشب دیگه بسه آخه نمی خوام این خاطره شیرینمو با خا طرات تلخ بعدی زهرش کنم .

بذار واسه یک شب هم یاد خوبی ها باشم خوبی هایی که فکر می کردم از روی عشق است و نه هوس

ولی افسوس ....................



نوشته شده توسط فرجام در  شنبه 9 مهر 1384 و ساعت 10:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



سلام به فرزاد خان گل

مرسی از نظرت

باور میکنین این یک نظر تموم خستگی هامو از تنم بیرون کرد

و من واقعا خوشحال شدم

خوشحال از اینکه این وبلاگ میتونه مرهم تنهایی بعضی از آدما باشه

اونایی که تو سن کم عاشق می شن

خیلی ها میگن این اسمش عشق نیست ولی من میگم این خود عشقه

عشق هم مثل خیلی چیزای دیگه با گذشت زمان و تکامل عاشق کاملتر و کاملتر میشه

ممنونم که نظر دادی

امید وارم زندگی من بتونه بهت کمک کنه

اگه دوست داشتی به من پیغام بده تا شاید تونستم کمکی هر چند کم بکنم

امروز رو فقط می خوام درد و دل کنم و کمک به آقا فرزاد

نمیدونم اصلا چرا دارم این ها رو می نویسم اما باید یک سری حقیقت رو بدونین

اولین حقیقت خود عشقه که این یک دروغ بزرگ است

اما بازم باید بدونین که این دروغ متاسفانه یا خوشبختانه تو زندگی همه آدما سر و کلش پیدا می شه



نوشته شده توسط فرجام در  جمعه 8 مهر 1384 و ساعت 10:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



سلام و بازم سلام

حالتون خوبه؟

خداییش حال می کنین من از رو نمی رم و بازم دارم براتون می نویسم؟

بازم اومدم براتون قصه بگم

قصه که نه یک حقیقت که من دارم به صورت یک داستان تعریف میکنم

و اینک ادامه داستان ما:.....

تموم آهنگ های سیاوش قمیشی رو به جای درسام حفظ میکردم و توی تنهاییام با خودم زمزمه می کردم

نمی دونم شمایی که این متنو می خونینن تا حالا عاشق شدین یا نه؟

یا اینکه اصلا میدونی دوست داشتن یعنی چی؟

عجب روزهایی بود

حالا که به پشت سرم نگاه می کنم می بینم از اون همه دغدغه و چیز های دیگه

فقط یک مشت خاطره به جا مونده همین

اون روز ها با تموم وجودم عشقو حس می کردم

هر وقت از خونه می رفتم بیرون اولین جایی که می رفتم خونه اونا بود

دم در خونه تو ماشین می نشستم تا شاید از خونه بیرون بیاد و من ببینمش

البته 10% اون وقتا می دیدمش

و از ماشین پیاده می شدم و باهاش شروع می کردم به حرف زدن

البته حرف زدن که نه چون وقتی تو چشماش نگاه می کردم تموم حرفام یادم می رفت . حرفایی که ساعت بهشون فکر می کردم

و در آخر به این نتیجه رسیدم که براش نامه بنویسم

وقتایی که می دیدمش نامه ها رو بهش می دادم

یا بعضی وقتا که واقعا دلم تنگ می شد نامه ام رو می  گذاشتم پشت پنجره اطاقش که رو به کوچه باز می شد

کم کم حرف زدنمون با تلفن شروع شد

و این وسیله ارتباطی پلی بود بین عاشق و معشوق

و دعا به جون گراهام بل می کردیم

اون روز ها گذشت و تابستونم تموم شد

از اون موقع دیگه نتونستم باهاش زیاد حرف بزنم

آخه می خواستم درس بخونم و از سال قبل هم شکست در امتحاناتم  برام تجربه ای شده بود که این سال رو با تلاشم بتونم درس بخونم

به افسانه گفتم بیا با کمک هم درس بخونیم و یکم تلفن هامون رو کمتر کنیم

اما اون شروع کرد به دعوا کردن که تو دیگه منو مثل سابق دوست نداری و

تو اصلا به فکر من نیستی

اصلا به آیندمون فکر نمی کنی و درست برات از من مهمتره

و خلاصه کلی دعوا و در آخر هم زد زیر گریه و گوشی رو کوبید روی تلفن

هیچوقت تو زندگیم اینقدر حالم بد نشده بود

اینقدر از خودم بدم نیومده بود

اون روز کلی عصبانی بودم که چرا کسی رو که اینقدر دوستش دارم باید همچین حرفایی رو به من بزنه

و اصلا منظور منو از حرفام درک نکنه

و از خودم هم ناراحت بودم به خاطر اینکه نکنه واقعا منم درسمو به اون ترجیح میدم

اون روز شروع کردم به قدم زدن از ساعت 3 بعد از ظهر که از خونه اومدم بیرون تا ساعت 7 شب داشتم بی هدف تو خیابون قدم میزدم  تا اینکه یک دفعه که چشممو باز کردم دیدم وسط بازارم و دارم به یک گردن بند نقره نگاه می کنم

رفتم تو مغازه و کادوش کردم و رفتم به طرف خونه افسانه اینا

دیگه مغزم هم کار نمی کرد

در خونشون که رسیدم گفتم نکنه در بزنم باباش بیاد در خونه اون وقت چی بگم

بعد هم طبق معمول گفتم کادوش رو بذارم پشت پنجره اطاقش

گذاشتم و وقتی می خواستم برم گفتم که تا نبینمش دلم آروم نمی شه

هرچی می خواد بشه بشه

رفتم و در زدم خودش اومد دم در

منم بهش گفتم که یک کادو برات گذاشتم پشت پنجره برو ببینش

بعد هم رفتم چند قدم که رفتم برگشتم پشت سرمو نگاه کردم که دیدم از خونه اومده بیرون و داره منو صدا میکنه

منم بر گشتم و گفتم یواش الان بابات میاد

گفت نه خونه نیست من الان تنهام

البته اینو با یک ناز خاصی گفت که من احمق اون موقع متوجه نشدم(به قول بچه ها حیف نون)

بعد که دید من عین بز زل زدم بهش گفت ممنونم بابت هد یه قشنگت اما باید خودت هم برام ببندیش (باز هم من احمق ...)

منم براش بستم اما جری که حتی دستمم به بدنش نخوره(وای چه پسر نجیبی)

بعد هم ازم تشکر کرد و دوباره شد همون افسانه قبل و منتظر بود من یک حرکتی بکنم یا چیزی بگم

منم که مثل سیب زمینی فقط داشتم نگاش می کردم و فقط خدا حافظی کردم و رفتم اما اون تا وقتی که ته کوچه رسیدم با یک حسرت خاصی داشت نگام می کرد و من هم براش دست تکون می دادم(حیف نون)

فعلا تو کفش بمونین تا بقیشو براتون بنویسم

شنبه دارم میرم دانشگاه و دیگه نمی تونم براتون بنویسم

فعلا خدا نگهدار

 



نوشته شده توسط فرجام در  چهارشنبه 6 مهر 1384 و ساعت 09:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




ادامه داستان افسانه قسمت دوم [عمومی , ]



سلام به همه شما عزیزانی که این متنو می خونید حالتون خوبه ؟ ممنونم از نظراتی که دادین همین نظرات شما است که آدمو به نوشتن دل گرم میکنه امروز می خوام بقیه داستان رو براتون بنویسم تا اون جایی گفتم براتون که افسانه به من گفت دوستت دارم دنیا برام قشنگتر شده بود همه چیز یک رنگ دیگه شده بود درختای تو باغچه رنگ دیگه ای شده بودن انگار همشون داشتن بهم لبخند می زدن من هم مونده بودم چی کار کنم فقط نگاهش کردم و یک لبخند بی اراده روی لبام اومد و زل زدم تو چشماش. باورم نمی شد آدم تو یک لحظه بتونه اینقدر تغییر کنه چشماش یک رنگ دیگه بود رنگی که تا حالا ندیده بودم چقدر از چند لحظه قبل قشنگتر شده بود چرا تا حالا اونو اینقدر زیبا ندیده بودم چشماش خیلی قشنگ بود و با یک حالت خاص داشت بهم می خندید بله . من عاشق شدم اونم تو یک لحظه و تموم زندگیم شد افسانه باورم نمی شد فقط زل زدم تو چشاش تا دیدم با یک حالت خجالت مانند ازمن نگاهشو دزدید و از اتاق بیرون رفت. رفت و منو با غم عشقش تو اون اتاق تنها گذاشت نمی دونم چرا این طوری شدم یا این که این چه احساسی بود که داشتم ولی خودمو خوشبخت ترین آدم روی زمین احساس می کردم تا دیروز همه زندگیم و هدفم این بود که امتحان نهایی سال سوم رو خوب پشت سر بذارم و امروز هدفم شده بود افسانه و عشق افسانه من اون روز 45 دقیقه فقط نشستم و به جای خالی اون روی صندلی کنار میز خودم زل زدم تا اینکه مامانم اومد تو اطاق و صدام کرد و رفتم بیرون اما اون صندلی کنار میزم تا 2 سال از جاش تکون نخورد و همیشه کنار میزم دو تا صندلی بود یکی برای خودم و یکی هم برای افسانه ای توی ذهنم وقتی از اتاق رفتم بیرون داشتن خداحافظی می کردن که برن تو اون لحظه دیدم که افسانه زیباترین دختری بود که تا حالا دیده بودم باورش سخته اما حقیقت داره که عشق حتی قیافه آدما رو هم عوض می کنه اون روز 28 اردیبهشت سال 80 بود روزی که عاشق شدم یک عشق واقعی که هنوزم نتونستم کاملا از یاد ببرمش در آخرین لحظه که داشت خداحافظی می کرد لبخندی زد که هیچوقت فراموشش نخواهم کرد اون روز گذشت و من اولین شبی رو که تا صبح بیدار بودم رو تجربه کردم یک شب زیبا و به یاد ماندنی شبی که تا صبح به او فکر کردم و تموم خاطره هامو با اون توی ذهنم مرور کردم دیدم که قبل از این که مستقیما به من بگه دوستت دارم از راه های خیلی زیاد دیگه ای سعی کرده بود که به من بفهمونه که دوستم داره اما من نفهمیده بودم اون شب خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که به مرض بی درمان عشق گرفتار شدم از اون روز کارم شده بود فکر کردن به اون و چشمای اون تا که لای کتابو باز می کردم که درس بخونم میدیدم که به جای کلمات کتاب چشمای اون کشیده شده و منم ساعتها به اونا زل می زدم خیلی وقتا حتی کتابو بر عکس می گرفتم و زل می زدم به کتاب عجب روزهایی بود هم شیرین و هم سوزناک که با گریه های شبونه هم همراه می شد اون روز ها سپری می شد و من یکی یکی امتحاناتمو خراب میکردم و تا می رسیدم خونه نوار های سیاوش قمیشی رو گوش می دادم مخصوصا آهنگ گل و تگرگ و آهنگ بیا برگرد تا خونه

نوشته شده توسط فرجام در  دوشنبه 4 مهر 1384 و ساعت 12:09 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




ادامه داستان افسانه [عمومی , ]



سلام به همه کسانی که وبلاگ منو می خونن

ممنون از همتون

نمی دونم که چی باید بنویسم

ممنونم از همتون که مییاین و حرف های منو می خونین

همین نظرات شما است که منو برای نوشتن دل گرم میکنه

می خوام بازم براتون بنویسم

از افسانه ای که ....

ولش کنین بذارین بقیه داستانو براتون بگم

تا اون جایی براتون نوشتم که افسانه و مامانشو فیلم کردیم و کلی خندیدیم

و در آخر هم با یک بیلاخ بدرقشون کردیم

اون روز من فکر نمی کردم که روزی عاشق این دختر میشم

بعد از نزدیک 1 ماه شب 28 اسفند اومدن خونه ما

من با دوستام رفته بودم بیرون و وقتی اومدم خونه دیدم که یک ماشین جلو خونه پارک شده اما نفهمیدم ماله کی است

خلاصه در خونه رو باز کردم و رفتم تو که دیدم چند جفت کفش تو راهرو است

خلاصه رفتم تو که دیدم افسانه و خو نوادش اومدن اونجا

سلام کردم و با بابا ش و داداشش که با افسانه دو قلو بودن دست دادم

و نشستم

منم اصلا تو باغ نبودم که افسانه دار هنگام می کنه

داشتم دستمو می کردم اونجام (کج خیال منحرف دماغمو میگم)

که دیدم زل زده به من

منم اصلا از رو نرفتم و با خیال راحت دستمو مالیدم به دیوار که یک دغعه دیدم زد زیر خنده

منم یک چشم غره بهش رفتم که ساکت شد

اون شب مادرش کلی منو تحویل گرفت و از وضع درسام پرسید و اینکه چه رشته ای می خونم

منم گفتم رشتم ریاضی و به ریاضی هم علاقه دارم

که مادرش گفت چه خوب . می تونی به پسر منم ریاضی یاد بدی؟

منه گردن شکسته هم که هنوز جواب نداده بودم بابام گفت آره چرا نمی تونه ؟

مگه نه فرجام منم گفتم آره

که انشالا زبونم مو در می آورد و نمی گفتم آره

ولی گفتم بعد از تعطیلات عید بیا

اونم گفت باشه

خلاصه منم گفتم بابا اینا یک حرفی زدن و یادشون می ره

ولی دیدم روز 15 فروردین اون و افسانه و مامانش اومدن خونه ما

منم دیگه مجبور شدم بهش یاد بدم رفتیم تو اتاق و باهاش کار کردم( بابا عجب کج خیالایی هستین شما ریاضی باهاش کار کردم)

درست یادمه که مجموعه ها بود مبحث کتابش

کلی منم خر فهمش کردم تا بلاخره فهمیدشون

بعد از 2 ساعت اومدیم بیرون و مامانش کلی تشکر کرد و افسانه هم یک مرسی با ناز گفت

منم رومو کردم اونطرف و یواشکی گفتم مثل خرسی که گمونم فهمید آخه یه جوری نگام کرد با عصبانیت

یک جلسه دیگه هم برادرش اومد پیشم و بعدش دیدم مامانش زنگ زد و ما رو برای فردا نهار خونشون دعوت کرد

ما هم رفتیم خونشون

اونجا هم با داداشه شروع کردم به ریاضی کار کردن که به علت کمبود فضای آموزشی مناسب رفتیم تو اتاق افسانه

اونم چند بار به بهانه برداشتن وسایلش می اومد تو اتاق

دفعه آخر دیدم مامانش اومد تو و گفت افسانه تو هم بشین پیش آقا فرجام یاد بگیر

اونم نشست و از اون روز داستان ما شروع شد

داستانی که ای کاش شروع نمی شد

اون روز من بهشون جذر گرفتن رو یاد دادم

جالب این که افسانه از برادرش خیلی بیشتر می فهمید

اون روز وقتی درسم تموم شد به من گفت میشه منم با داداشم بیام پیش شما

منم گفتم آره

خاک بر سرم که خودم خودم  رو بد بخت کردم

هفته بعد اونو برادرش اومدن پیش من و اتفاق خاصی غیر از با ناز حرف زدن افسانه با من پیش نیومد

جلسه بعد داداشه تنها اومد و گفت افسانه مریض بود نتونست بیاد

منم اون روز داشتم بهش درس می دادم که رفت دست شویی و وقتی می خواست بره مخصوصا دفترشو بست و چرخوندش طرف من

منم اصلا حواسم نبود

وقتی رفت نگام افتاد رو جلد دفتر که چند تا قلب روش کشیده بودن

دو تا قلب کنار هم

که تو یکیشون fنوشته شده بود و تو اون یکی a

منم اصلا نفهمیدم که جریان چیه

اون روز گذشت و جلسه بعد جلسه آخری بود که داداشش باید می اومد

اون روز که تموم شد مامانش بهم گفت حالا که افسانه یک جلسه عقبه می شه یک جلسه به اونم یاد بدین

باز منه خاک بر سر تو رودر بایسی افتادم و گفتم چشم

هفته بعد با مامانش دو تایی اومدن خونه ما و مامانش شروع کرد با مامانم صحبت کردن و اونم اومد تو اتاق من

من هم شروع کردم به درس دادن یادمه که وقتی حرف می زدم زل میزد تو چشمام

اون روز هم آرایش غلیظی کرده بود

من که تا بهم نگاه می کرد خجالت می کشیدم و سرمو می نداختم پایین(وای چه پسر محجوبی) و همینطور که بهش درس می دادم روسریش کم کم میرفت کنار و اونم اصلا توجهی نمی کرد

منم که اصلا تو باغ نبودم بفهمم این داره واسه چی اینکارا رو می کنه

وقتی درسم تموم شد کتابو بستم و از پنجره اتاق بیرون رو نگاه کردم که یک دفعه احساس کردم دستام گرم شد

منم فکر کردم که مال گرمی هوا است که اصلا توجهی نکردم

یک دفعه دیدم که یکی داره دستمو فشار میده و دستمو گرفت تو دستش و دیدم که یک دفعه بهم گفت دوستت دارم فرجام

 

 

 



نوشته شده توسط فرجام در  جمعه 1 مهر 1384 و ساعت 11:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



سلام به همه خواننده های گل وبلاگ من

امیدوارم حالتون خوب باشه

ممنونم که  به حرف های من گوش می دهید و ان ها رو می خونید

اما خواهش می کنم  یک نظر هم بدهید.

خوب نمی دنم دلتون برام تنگ میشد که نمی نوشتم یا نه؟

نمی دونم چی شده که بازم دارم براتون می نویسم

شاید دلم خیلی براتون تنگ شده واسه همینم دارم مینویسم

می خوام بگم  از افسانه

از اونی که  حالمو گرفت. اونی که عشق و زندگی و نشاط منو با خودش برد

برد و همشو به گند زد

نمی دونم کجاست؟ و در چه حاله ؟ اما خیلی دلم می خواد بدونم الان در چه وضعی است

از من که گذشت اما شما عزیزان اصلا عاشق نشین

یا اگه میشین حد اقل چشماتونو خوب باز کنین و ببینین قلب و روحتونو دارین به کی میدین

آیا اون آدم ارزششو داره ؟

یا مثل من ساده اگه طرف اومد و تو چشمات زل زد و بهت گفت دوست دارم باور نکن

خیلی سخته برام باور کردنش

اما هنوزم اینقدر احمقم که خاطره های خوش اون رو یادم می آد

نمی دونم چه مرگم شده

اما خلاصه بگم که عاشق نشین چون فراموش کردن کامل یک آدم خیلی سخته

حالا  بعدا بقیه قصه رو براتون می نویسم

ممنون که خوندین

خدا نگهدار



نوشته شده توسط فرجام در  چهارشنبه 30 شهریور 1384 و ساعت 11:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




سلام [عمومی , ]



سلامی به سرسبزی بهار و گرمی تابستان و اندوه پاییز و سردی زمستان
(این چی بود نوشتم) یک جورایی دلم می خواد درد و دل کنم ولی یک جورایی یاد آوری خاطرات گذشته
ناراحتم می کنه
بی خیال
می خوام قصه اصلی رو شروع کنم
دوست دارم مثل قصه اول اسامی رو واقعی انتخاب کنم ولی این بار نمی خوام از اسامی واقعی استفاده کنم
ولی اسم شخصیت اصلی داستان را افسانه انتخاب می کنم چون یک چیزی تو همون مایه های اسم اونه
نمی دونم اصلا چی شد . من حتی لحظه ای هم به اون فکر نمی کردم اصلا اون رو لایق نگاه کردن هم نمی دونستم
یادمه نزدیک 5 سال پیش بود اون از اقوام ما بود که نزدیک 10 سالی می شد که روابطشون با ما تیره
و تار بود . متقابلا ما هم همینطور تا اینکه 5 سال پیش توی یک مهمونی خانوادگی بزرگ دیدم که اونا هم اونجا هستن
دلم می خواست ببینم که بعد از 10 سال هم دعوایی بچگی های من (متضاد هم بازی) چه جور آدمی شده
نمی دونم باید این چیز ها رو گفت یا نه ولی دلم می خواد بگم
خیلی تعجب کردم و قتی اونو دیدم
من که حتی اون موقع سلام هم بهش نکردم . یک دختر 14 یا 13 ساله سبزه که به اندازه زن های تازه ازدواج کرده آرایش کرده بود . هیچوقت یادم نمیره رنگ ماتیک اون رو آخه یک قرمز خیلی تند روی قیافه سبزه
خیلی خنده دار شده بود با یک روسری کوچک آبی که شاید از دستمال سفره خونه ما هم کوچکتر بود و فقط
دور سرش بسته می شد با یک مانتوی آبی رنگ خیلی تنگ که دقیقا شده بود عین تیر چراغ برق سر کوچمون
آخه یکی نبود به این بگه بابا مانتوی تنگ رو کسی می پوشه که حداقل چند تا بر امدگی داشته باشه نه تو که تو اون سن عین میله والیبال بودی
خلاصه اینقدر خنده دار بود با اون کفش های پاشنه بلند وقتی راه می رفت من و پسر عمه ام هم نگاش می کردیم و می خندیدیم تا اینکه یک دفعه بر گشت و به من لبخند زد منم بدون ذره ای تامل یا فکر براش زبون در آوردم
اونم زبون در آورد و عصبانی روشو کرد اونطرف . منم گفتم به ... و با پسر عمه ام زدیم زیر خنده(بابا کج خیال
گفتم به درک)
خلاصه شبی بود اون شب . وقتی می خواستن برن من توی راهرو کنار بابام ایستاده بودم که دیدم اومد جلو و یه جور خاصی با ناز گفت منزل خودتونه
منم وقتی رفت پشت سرش اداشو در آوردم که پسر عمه ام زد زیر خنده و اونم فهمید و نگاه غضب آلودی به من کرد که من بازم از اخم کردنش خنده ام گرفت آخه دهنش اینقدر کج شده بود که با چشماش زاویه 90 درجه درست کرده بود .خلاصه رفتن که سوار ماشین بشن با مامانش بود . که پسر عمه ام چشمکی به من زد و گفت فرجام با ما شین برو پشت سرشون . خلاصه ما هم رفتیم و سپر ماشینو چسبوندم به عقب ماشینشون و پسر عمه هم با ماشین جلوی راهشون رو گرفت و یگ دفعه ماشین رو خاموش کرد و شروع کرد به فیلم در آوردن که ماشینم روشن نمیشه(نامرد ساساتو کشیده بود) هالا هر چی که استارت هم می زد روشن نمی شد
خلاصه اینکه 20 دقیقه ای معطلشون کردیم و در آخرین لحظه ای هم که داشتن می رفتن دو تایی یک بیلاخ
بهش دادم که کلی عصانیش کرد و ما هم که تا یک ساعت بعد داشتیم می خندیدیم.
عین سریال های ایرانی ..
ادامه داستان در قسمت بعد
نظر بدین ها


نوشته شده توسط فرجام در  سه شنبه 1 شهریور 1384 و ساعت 12:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




دوباره اومدم [عمومی , ]



سلام
نمی دونم چی باعث میشه که مرتب بیام و این وبلاگ رو براتون بنویسم
شاید shareکردن تجربه هام شایدم پر کردن تنهاییم نمیدونم
ولی می خوام یک شعر از رضا صادقی براتون بنویسم


داشتم فراموشت می کردمت اما باز دوباره دیدمت تو غمها غوطه ور شدم چرا؟
داشتم فراموشت میکردم اما تا صدات رسید به گوش من شکستم بی صدا چرا ؟
داشتی می رفتی از خیال من خزونی بود بهار من دیدم تورو خزونم جون گرفت
اون قلب سرد و ساکتم دوباره با نگاه گرم و بی ریا و عاشقت زبون گرفت

خیلی سخته نوشتن از خاطره های قدیمی و به یاد آوردن اونا
ولی انسانی که گذشته رو فراموش کنه محکوم به تجربه دوباره اونه
ای بابا نشستم اینجا دارم جفنگ میگم( به به چه با حال)
نمی دونم این قصه اصلی رو براتون بگم یا نه یا بی خیال بشم
چون هنوز هم به اون آدم فکر می کنم
مطمئنم که دیگه عاشقش نیستم ولی سایه شوم اون همه زندگی مو تحت تاثیر قرار داده
لعنت به تو ... نه لعنت به من که از تو یک غول کاغذی ساختم
تو برای من پری دریای بودی ولی الان حتی دلم نمی خواد ببینمت
شاید روزی بهت یک حال اساسی دادم و شایدم بی خیالت شدم ولی می دونم آدمی مثل تو همیشه تو
فکر تجربه کردن پسرای مختلفه ولی کاش می دونستی همه پسر ها مثل من نیستند که فقط نگاهت کنن و
عاشقانه دوستت داشته باشند .
نمی دونم تا حالا کارت به کجا رسیده یا چند تا عاشق سینه چاک داری یا چند تا دوست پسر داری
ولی اینو بدون که نفرینت کردم برای همیشه
که هیچوقت کسی عاشقت نشه همین...
می دونی شاید برای رنج و بدبختی هایی که کشیدم توی این 3 سال کم باشه خیلی کم
ولی من همیشه منصف بودم بر خلاف تو که همیشه بیشتر و بیشتر می خواستی
شاید باور نکنی ولی هر آدمی که من و تو رو می شناخت به من می گفت که تو ارزش منو نداری
ولی من باور نکردم هیچوقت ..
خاک بر سر احمقم که تو رو بهترین و زیبا ترین دختر عالم می دونستم
باز هم میگم از شب هایی که پنهونی از دیوار خونتون بالا می اومدم و ساعتها تو رو که غرق خواب بودی
می دیدم . تویی که خواب از چشم من ربوده بودی
نمی دونم باید به تو چی گفت . یعنی حتی نمی خوام بهت بد و بیراه بگم چون حتی ارزششو نداری
همون نفرین تا ابد برای تو کافی است
خدا نگهدار ولی اگه حالشو داشتم ازت انتقام می گیرم
آدم کینه ای نیستم ولی اگر موقعیتی رخ داد حالتو می گیرم
این ها هم تلافی تهدیداتی که دوست پسرتون کردن
فعلا باید برم ولی بچه ها منتظر شروع داستان من باشین
خدا نگهدار



نوشته شده توسط فرجام در  سه شنبه 1 شهریور 1384 و ساعت 12:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




بابا نظر بدین [عمومی , ]



سلام و صد تا سلام
آخیش ...
زندگی چه قدر قشنگه
زندگی بدون عشق هم زیبا است
کاش ما آدما باور میکردیم که می تونیم به هر چی که میخواهیم برسیم
بعد از هفته ای که گذشت و پدرم در اومد حالا آزادم
آخ جون که امتحان نداشتن چقدر با حاله
نمی دونم شمایی که داری این نوشته ها رو می خونی به نظرت من چه جور آدمی هستم
یک لولو یا یک پسر عاشق پیشه یا یک روانی مازوخیسم شایدم مبتلا به اسکیزوفرنی حاد (حال کردی کلمه ها رو)
خلاصه اینکه اگه براتون زحمتی نیست و انگشتای ظریفتون درد نمیگیره یک نظر بدین که فکر میکنین من چه جور آدمی هستم . خوشحال می شم نظراتتونو بشنوم (بابا جون مادرتون نظر بدین)
کاری نکنین که فحش بذارم واسه هر کسی که اینا رو بخونه و نظر نده
خلاصه اینکه بعد از جریان بنفشه تا 2 سال بعد دیگه حادثه جالبی رخ نداد
البته اگه مسخره بازی ها و سر به سر ملت گذاشتنو فاکتور بگیریم
دلم می خواد این جریانو نگم چون این یکی п درجه فرق میکنه
آخرش خیلی ...
بذار نگم چون شاید همین الان هم ادامه داشته باشه شاید هم متن چت کردنمونو براتون گذاشتم
ولی قول میدم اولین نامه عاشقانه اون که به من داده رو اسکن کنم و براتون بذارم
تا بعضی ها که میخوان یاد بگیرن چه جوری پسر های بد بختو خر کنن از این نوشته کپی کنید
هر چند که حتما این نوشته خود نیز از جای دیگری کپی شده است
الان دارم آهنگ جدید کامران و هومن رو گوش میدم به اسم فدای سرت
جالبه ولی من می خوام یه جور دیگه بگم
می خوام به جای فدای سرت بگم به ......
کج خیال می خوام بگم به درک
چه قدر مغز شما ها فاسده برین یک فکری برای خودتون بکنین
هارتونو format کنین شاید خوب بشه
فعلا که از زور خواب دارم می میرم تا بعد خدا نگهدار که برا تون دو باره بنویسم
دعا کنین برام که درسا رو پاس کنم
به قول یارو پرورش اندام نظر ابلفضل باید به داد ما برسه
بای بای
رام رام
خدا نگهدار
Good bye
سایونارا


نوشته شده توسط فرجام در  سه شنبه 1 شهریور 1384 و ساعت 12:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




آخرین قسمت داستان [عمومی , ]



سلام بابا یک نظر بدین در راه خدا ثواب میکنین حالا آخرین قسمت این داستان رو براتون میگم وای که چه روزایی بود . پر از خواستن و عاشق شدن پر از بودن و عاشق شدن پر از هستی و خوشحالی ولی حیف ........... حیف که همیشه شادی ها زود گذرند و غم ها موندنی اون روز ها هم به سرعت سپری شد روز هایی که با اون پشت تلفن ساعت ها حرف میزدم ولی فقط تونستم دو بار بهش بگم دوست دارم یادمه که اولین بار وقتی که خدا حافظی میکردم بهش گفتم : می دونی چیه بنفشه گفت نه گفتم .. دددد ... وست دارم و اونم بعد از مکثی طو لانی گفت خیلی مطمئن نباش روزها همش به اون فکر می کردم و دستشو تو دستم می گرفتم و روی ابرها قدم می زدیم ولی نمی دونم چرا وقتی روی ابرها قدم می زدم همیشه از اون بالا می افتادم پایین و از خواب می پریدم اون روزا من همش از آرزوها می گفتم اون از حقیقت من از رویا اون از واقعیت من از عشق اون از دروغ خیلی با هم حرف زدیم چند بارم همدیگه رو دیدیم ولی فقط در حد یک سلام و احوالپرسی کم کم اون شروع کرد به تحلیل ضعف های من منی که 15 ساله بودم هم ضعف های زیادی داشتم اونم کم کم گفت که منو تو که نمی تونیم همیشه این طوری رابطه داشته باشیم پس باید ازدواج کنیم!!!!! چی ازدواج؟ هان؟ من؟ من خودمم نمی تونم تنهایی زندگی کنم چه برسه به اینکه مسئولیت زندگی یک نفر دیگه رو هم به عهده بگیرم بعدم اون کم کم از مشکلات زندگی گفت . از سختی ها از دنیایی که با دنیای خیالی و رویایی من از زمین تا اسمون تفاوت داشت اون روزا بود که اون به من فهموند که خیلی بچه هستم و برای عاشق شدنم خیلی زوده اون به من تو زندگیم هدف داد فهمیدم که باید دنبال چیزی باشم که ارزشش رو داشته باشه یک چیز جدید یک ابتکار و.... خلاصه اینکه خودمم فهمیدم که عجب کاری کردم کم کم تلفن ها مون کم و کمتر شد تا اینکه نمی دونم چی شد که 3 هفته بهش زنگ نزدم و اون زنگ زد و گفت : فرجام تو حالا دیگه به کمک من احتیاجی نداری دختر خالت از من خواست که کمکت کنم و نذارم که این احساس قشنگی که برای اولین بار در تو بوجود اومده تبدیل به نفرت بشه منم همین کارو کردم. خوشحالم که داری دنبال هدف هات میری امید وارم موفق باشی .......... بله و این بود قصه ما ولی کاش احساسمو خرد می کردی تا به تنفر تبدیل بشه نه به اعتماد خلاصه اینم قصه اولین عشق الان نمی دونم که اون کجاست و داره چی کار می کنه ولی امید وارم که هر جا هست موفق باشه اگه یک روز این نوشته رو خوندی بدون که برای همه چیز ازت ممنونم خدا حافظ

نوشته شده توسط فرجام در  سه شنبه 1 شهریور 1384 و ساعت 12:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




سلام [عمومی , ]



سلام و صد تا سلام امید وارم حالتون خوب باشه ممنون از اینکه حرفای دل من رو می خونین میخوام بازم بنویسم ولی وقتم خیلی کمه می خوام بگم شاید زندگی من درس عبرتی باشه تا آدما هیچوقت عاشق نشن و زندگی شون رو به خاطر هیچ آدمی تلف نکن ای کاش ما آدما هیچ احساسی نسبت به جنس مخالف نداشتیم وای که زندگی چه شیرین میشد یا کاش منم مثل خیلی های دیگه فقط به شهوت در رابطه ام فکر میکردم تا چند لحظه بعد همه چیز از یادم می رفت ولی نمی تونم حالا می خوام بقیه داستانو براتون بگم تا اون جایی رسیدم که خیلی خراب عاشق شده بودم امتحاناتم به هر سختی که بود تمام شد و قتی نتیجه ها رو دیدم جا خوردم. فرجامی که هیچ وقت معدلش از 19 کمتر نمیشد حالا شد 17 برام خیلی سخت بود. اون روز بود که تصمیم گرفتم تموم جراتمو جمع کنم و زنگ بزنم به خونه بنفشه وقتی شماره می گرفتم قلبم با سرعت 200 ضربه در ثانیه می زد بلاخره یک نفر گوشی برداشت. صداش شبیه خودش بود هر کار کردم نشد حرف بزنم گوشی رو قطع کردم و نشستمو به حال خودم فکر کردم من باید می فهمیدم اون نسبت به من چه احساسی داره ولی چه جوری باید اینو ازش می پرسیدم هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید سعی کردم از کتابها یا فیلم های عاشقانه کمک بگیرم ولی هیچ چیز یادم نمی اومد مغزم هنگ کرده بود بلا خره به ای نتیجه رسیدم که از دختر خالم کمک بگیرم بهش زنگ زدم و 25 دقیقه داشتم آموزش فشرده می دیدم بعد به خودم گفتم تا کی بلا تکلیفی خوب اگه دوستت نداره بهت می گه و تو هم راحت میشی آره فکر خوبی بود ولی کاش درس جبر و احتمال رو زودتر خونده بودم تا اینکه می فهمیدم بابا احتمال این هم وجود داره که اون به من بله بگه (قابل توجه دشمنای خونی جبر و احتمال) بله بلاخره به هر بدبختی بود زنگ زدم و خواهرش گوشی برداشت حالا چقدر سرخ و سفید شدم تا از اون خواستم گوشی رو به خواهرش بده بماند بلاخره گوشی را برداشت . تا گفت بله دوباره cpuما هنگید و هرچی فکر کردم چیزی رو نتونستم loadکنم بهش گفتم سلام جوابمو با صدای نازی داد بعد موندم چی بگم تا اینکه مثل آدمای احمق بهش گفتم دوستت دارم . عاشقت شدم می خوام بدونم آیا تو هم منو دوست داری(چقدر رک!) اون جا خورد ولی بعد از چند لحظه گفت باید فکر کنم منم که از خوشحالی اونجام عروسی بود (کج خیال روحم رو می گم) از خونه رفتم بیرون یادمه آسمون یه رنگ دیگه شده بود همه آدما دوست داشتنی شده بودن و مهربون تر از قبل یادمه که نزدیک 3 کیلومتر دویدم بعد رسیدم به خونه خالم همین طور که در زدم دختر خالم گفت بیا تو تلفن کارت داره رفتم تو دیدم بنفشه پشت خطه بهم گفت باشه این باشه بود که سرنوشتمو عوض کرد یک نقطه بحرانی که مشتق پذیر هم نبود خلاصه اون شب از خوشحالی خوابم نبرد

نوشته شده توسط فرجام در  سه شنبه 1 شهریور 1384 و ساعت 12:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




سلام [عمومی , ]



سلام

و بازم سلام

نمی دونم چند نفر نوشته های منو خوندن

ولی از همتون ممنون که خوندین

ولی کاش نظر هم میدادین

خوب حالا میخوام بقیه داستانو بگم

تا اون جایی رسیدم که بنفشه را دیدم

بعد از آشنایی با هم دیگه اومدیم توی خونه و منم مخصوصا جایی نشستم که بتونم اونو ببینم

ولی اون حتی یک نگاه هم به من نکرد. منم که لجم گرفته بود دیگه بهش نگاه نکردم و از خونه بیرون رفتم و شروع کردم به قدم زدن

تقریبا یک ساعتی قدم زدم و برگشتم . سر راهم یک رودخانه کوچک بود و وقتی از کنارش رد می شدم دیدم همه بچه ها اون جا هستن

منم رفتم پیش اونا

بچه ها شروع کردن به قدم زدن کنار رودخانه و به جای باریکی رسیدیم که باید یک نفر یک نفر از اون جا رد می شدیم و از سطح رود خانه هم بالاتر بود

اول یکی دو تا از بچه ها رد شدن بعد من رفتم و بنفشه هم پشت سر من اومد که ناگهان پاش سر خورد و داشت می افتاد که من دستشو گرفتم ولی وزنش زیاد بون و من هم نزدیک بود بیفتم که دستمو به شاخه درخت سنجدی که پشت سرم بود گرفتم و تونستم خودمو بگیرم

و بعد هم بقیه اومدن کمک و من و اونو نجات دادن

من هم که دستم خونی شده بود رفتم کنار رود که بشورمش دیدم که اومد کنارم و یک چسب زخم از جیبش در آورد و دستمو پانسمان کرد و من هم در تموم اون لحظه ها فقط به چشاش خیره شده بودم

بعد هم کلی از من تشکر کرد و رفتیم به طرف خونه

اون روز اون چند بار زیر چشمی به من نگاه کرد که وقتی نگاههامون با هم طلاقی پیدا کردن با یک لبخند نگاهشو از من دزدید.

دیگه حادثه خاصی پیش نیومد تا وقتی که می خواستن برن که از توی ماشین برام دست تکون داد و رفت

می تونم بگم توی اون لحظه عاشق نشده بودم و فردا و پس فردا هم به اون حتی فکر نمی کردم تا وقتی که دختر خالم را دیدم و به من گفت فلانی یه چیزایی راجع به تو پرسیده

و از اون لحظه بود که کم کم شروع کردم به فکر کردن به اون

بالزاک میگه که:قدرت عشق در زمانی است که از هم دور هستید

و برای من هم دقیقا این موضوع پیش اومد

2 هفته گذشت. پسر خالم به من گغت که فردا بنفشه و خواهرش مهمونشونن و به منم گفت که برم اون جا

منم رفتم. یادم نمیره لحظه ای رو که دو باره دیدمش

اون روز فیلم دختران انتظار رو دیدیم.فیلمی که برای من همیشه خاطره است

اون روز بنفشه زل زد تو چشمای من و منم نگاش کردم اون روز بو که عاشق شدم و یه احساس غم تو زندگیم موندنی شد

غم نداشتن اون. نبودنش در کنارم

اگه عاشق شده باشی می فهمی که چی میگم

به هر حال اون روز هم تموم شد مثل تموم روز های دیگه

و باز فرجام موند و غم تنهایی

اون روز فهمیدم که از منصور خواننده خیلی خوشش میاد

از اون روز هم دم تنهایی های من آهنگ فقط به خاطر تو بود وکاستهای قمیشی

فرجامی که همه زندگیش درس خوندن بود درست قبل ار امتحانات فکر و دلشو سپرد به بنفشه

روز ها برا خودش قلب میکشید و توی اون اسم بنفشه رو می نوشت

تا کتابو باز می کرد که درس بخونه چشمای اون میومدن توی کتاب و به جای کلمات می نشستن و فرجام هم همش به اونا خیره میشد

این طوری بود که پسر درس خوان قصه ما تبدیل شد به مجنونی که فقط لیلی رو میدید و دیگر هیچ



نوشته شده توسط فرجام در  سه شنبه 18 مرداد 1384 و ساعت 08:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



سلام
امروز میخوام تو این وبلاگ شرح تموم زندگیمو بنویسم
از اون اول تا روزی که توان نوشتن رو دارم
من متولد سال 1364 هستم
تا قبل از 15 سالگی خاطرات زیادی ندارم که قابل تعریف باشه
حالا می خوام اولین داستانمو به اسم سیزده بدر براتون تعریف کنم
البته تا اونجایی که حافظم یاری کنه براتون میگم
دقیقا روز سیزده بدر سال 1379 بود
سال اول دبیرستان بودم و تا قبل از ان هیچ رابطه ای با هیچ دختری نداشتم یا اصلا بگم که هنوز خیلی بچه بودم
تا اینکه اون روز با خانوادم رفتیم به ده کوچکی که پدر بزرگم نزدیکی های شاهزاده عباس داره البته با خاله وپدر بزرگم و
سایر متعلقاتشون(یعنی خانوادشون)
یکی دو ساعتی بود که اون جا بودیم
که یه دفعه صدای ماشینی رو پشت در خونه شنیدیم و پسر خالم از خوشحالی شروع کرد به جیغ زدن که آخ جون
بنفشه اینان
من هم به دلیل پاره ای مسائل امنیتی نمی تونم اسم کاملشونو بگم
خلاصه از ماشین پیاده شدن و رفتن کنار جویی که اون نزدیکی بود من هم از پشت شیشه داشتم فضولی می کردم که ببینم اینا کی هستن . وقتی دیدمشون از پشت سر بودن دو تا دختر و دوتا پسر و خانودشون و که یکیشون موهای خیلی بلندی داشت که از زیر شال قهوه ایش بیرون ریخته بود منم غرق تماشای اون شده بودم که یه دفعه دیدم خواهرش برگشته و داره با انگشت منو نشون میده و میخنده منم که حسابی آبرو ریزی کرده بودم مجبر شدم برم بیرون و باهاشون آشنا بشم مراسم آشنایی با اونا توسط دختر خالم انجام شد و من با پسر ها آشنا شدم و بعد از اون به خواهر بزرگیش سلام کردم که دیدم دستشو دراز کرد و من برای اولین بار با یک نا محرم دست دادم و اون به من خندید منم با لبخند جوابشو دادم تا اینکه نوبت به همون ددختری رسید که از پشت شیشه داشتم نگاش می کردم و وقتی دختر خالم اونو بنفشه معرفی کرد یه لحظه زمانو فراموش کردم و زل زدم تو چشاش و اون سرشو انداخت پایین . همون لحظه بود که اولین حس عجیب زندگی مو تجربه کردم و بعدها فهمیدم این حس عجیب اسمش عشقه
خوب بقیشو تویه یه فرصته مناسب براتون مینویسم
ممنون که اینو خوندین
منتظرم باشین


نوشته شده توسط فرجام در  پنجشنبه 13 مرداد 1384 و ساعت 08:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




وبلاگ من
  وبلاگ من
  ایمیل من
    

[yahoo]




بایگانی

 نویسندگان

فرجام (39)


موضوعات

عمومی (39)


 آرشیو

تیر 1386 (4)
خرداد 1386 (3)
اردیبهشت 1386 (2)
فروردین 1386 (1)
آذر 1385 (1)
آبان 1385 (1)
مهر 1385 (2)
مرداد 1385 (1)
تیر 1385 (4)
خرداد 1385 (1)
بهمن 1384 (1)
دی 1384 (2)
آذر 1384 (1)
آبان 1384 (2)
مهر 1384 (5)
شهریور 1384 (6)
مرداد 1384 (2)


صفحات





لینكستان

  هر چه می خواهد دل تنگت بگو

  نصیحت و موفقیت

  نارسیس

  خنده بازار

  نیلوفر و نرگس

  خزان سرو

  کلاغ کوچک تنها

  اشک لیدا

  سکوت تنهایی

  شعر های عاشقانه حسن جهانبخش

  تب شعر

  چند خط ستاره ای

  تنهاترین تنهای تنها

  ما از نسل بارونیم





لینكدونی
آرشیو لینكدونی




جستجو
جستجو در بلاگ






خبرنامه





آمار وبلاگ
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -




قالب توسط :صابر كردستانچی